تبلیغات
من یک آریاییم - داستان فرود پسر سیاووش


Admin Logo
themebox Logo
نویسنده :امید رضایی
تاریخ:جمعه 1 خرداد 1394-03:56 ب.ظ

داستان فرود پسر سیاووش

کیخسرو پسر سیاوش و نوه‌ی کیکاووس به تخت می‌نشیند و تاج شاهی بر سر می‌نهند . او پادشاهی دادگر بود که به هدف شاد کردن جهانیان سلطنت را شروع کرد . به‌تدریج فرستادگان نواحی دور و نزدیک برای ابراز ارادت نزد او آمدند همین‌طور رستم و زال زر و بزرگان زابل با شادمانی نزد او شتافتند تا تبریک بگویند . کیخسرو با دیدن رستم از ذوق و شوق از تخت پایین شتافت و رستم را در آغوش گرفت . این اشتیاق به خاطر آن بود که می‌دانست رستم ، پرورش دهنده‌ی پدرش (سیاوش) می‌باشد . سپس همگی باهم آن شب را جشن گرفتند و پایکوبی کردند صبح روز بعد کیخسرو به درباریان گفت که قصد دارد به سراسر کشور سرکشی کند تا اوضاع را زیر نظر بگیرد . او با گروهی از ناموران روانه گشت و گذار می‌شود . و هرجا ویرانی می‌بیند دستور ‌آبادسازی می‌دهد و درماندگان را درم و دینار می‌دهد . سپس ، سوی آتشکده آذرگشسب می‌رود و به ستایش و نیایش پروردگار می‌پردازد . روزی کیکاووس ، کیخسرو (نوه‌اش) را به نزد خود می‌خواند و شرح گرفتاری سیاوش بدست افراسیاب را بازگو می‌کند و از کشتن بیرحمانه سیاوش توسط افراسیاب می‌گوید . همچنین از ویران کردن بسیاری از زمینهای کشور و به خاک و خون کشیدن مردم بیگناه داد سخن می‌دهد . سپس از کیخسرو می‌خواهد از آن مرد نابکار انتقام بگیرد . کیخسرو پس از شنیدن این سخنان سوگند خورد که برای انتقام پدر از هیچ کوششی فروگذار نخواهد کرد و تا از بین بردن افراسیاب ، آرام نمی‌نشیند .

سرانجام روز هشتم که از سلطنت کیخسرو می‌گذشت او به نماز و نیایش پرداخت و از خداوند درخواست کرد در ازای سختی‌هایی که در کودکی کشیده به او این توان را بدهد که افراسیاب را از میان بردارد . سپس به بارگاه آمد و در مقابل بزرگان و سران ، سخنرانی پر‌شوری کرد از اینکه افراسیاب چه بلاهایی بر سر مردم این دیار آورده و آنها باید در این کین‌خواهی او را یاری دهند .
و صدها تن از پهلوانان داوطلب مبارزه شدند که در میان آنها نام فریبرز ، زرسب فرزند طوس ، گودرز كشواد و گستهم و گیو و فرهاد به چشم می‌خورد که همگی آنها ، با ساز و برگ فراوان از شهر بیرون آمدند . کیخسرو ابتدا نامه را برای افراسیاب نوشت که گرگین میلاد مامور رساندن نامه شد . پیام نامه این بود : «ای مرد بداندیش خونخوار! در جهان کیست که به اندازه تو ستمکار باشد ؟! برادرت را با تیغ به دو نیم کردی ، سر نوذر را از تن جدا کردی ، وقتی سیاوش به مقابله با تو آمد عاجزانه صلح خواستی و گروگان و هدایای بسیار دادی . سیاوش هم از روی صداقت به این صلح تن داد و برای اینکه گروگان ها کشته نشوند با دلی پر امید نزد تو آمد ولی توِ خیانت کار، او را به کشتن دادی سپس به من و مادرم که دختر خود توست ، رحم نکردی . اما خداوند مرا از گزند تو نجات داد . اما حالا آماده انتقام باش .»

پس از فرستادن این پیغام ، سپاهیان ایران گروه گروه آراسته از برابر شاه گذشتند . هرکدام با علامتی مخصوص ، مانند نقش شیر ، ببر ، پلنگ ، پیل ، گراز ، ماه و خورشید .
کیخسرو در مورد همه مسایل لشکرکشی تدبیری اندیشیده بود به جز یک چیز آن هم اینکه نابخردانه فرماندهی سپاه را به کسی داد که لایق نبود یعنی طوس . کیخسرو سابقه حسادت ورزی طوس بر سر تخت شاهنشهی را به یاد داشت و می‌دانست که او افزون طلب و برتری جوست و منافع خود را بر کشور ترجیح می‌دهد . پس به صلاح نبود که او را به عنوان فرمانده سپاه روانه کند اما این کار را کرد .
بامدادی ، طوس نزد شاه رفت . کیخسرو به تمام لشکریان طوس را نشان داد و گفت : طوس با درفش کاویان فرماندهی دارد و باید به فرمان او باشید . سپس به طوس نصیحت می‌کند که :« در این لشکرکشی با مردم کشاورز مهربان باش و از راه بیابان به ترکستان برو و از رفتن به کلات و جَرَم اجتناب کن زیرا برادر من فرود و نامادری‌ام جریره که برادرزاده افراسیاب است ، با لشکری آنجاست و اگر سپاه تو از آن مکان رد شود ، ممکن است با فرود درگیر شوی و این به صلاح نیست .»
طوس به ظاهر قبول کرد و با لشکر روانه شد تا به دوراهی رسید . یک راه از بیابان خشکی گذشت . همانی که کیخسرو دستورداده بود . راه دیگر از آبادانی می‌گذشت که همان کلات و جَرَم بود .
طوس به‌منظور راحت طلبی از همان راه دستور حرکت داد و هرچه گودرز و گیو هشدار دادند که این خلاف اجازه‌ی شاه است ، به گوشش نرفت .
و اما بشنوید از فرود فرزند دیگر سیاوش و برادر ناتنی کیخسرو ‏ٍ، از زنی به نام جریره .
با نزدیک شدن سپاه کیخسرو ، به فرود جوان خبر رسید که سپاهی به فرمان برادرت کیخسرو راهی ترکستان است . این جوان به قدری می‌ترسید سمت مادرش می‌آید و به تصور اینکه به آن دو آسیبی خواهد رسید ، از او چاره‌جویی می‌کند . جریره که از آمدن سپاه غمگین بود که فرود گفت هرچه باشد تو پسر سیاوش و برادر کیخسرو هستی پس بهتر است همراهی و همگامی خودت را با او نشان دهی . نخست جویا شو که فرمانده سپاه کیست ؟ او و دیگر سالاران را به مهمانی دعوت کن و ساز و سلاح و اسب بده . سپس همراه آنان به توران برو . فرود گفت : از سپاه ایران کسی را نمی شناسم . جریره جواب داد در میان سپاه بهرام و زنگه را جستجو کن زیرا آن دو یاد پدرت بودند .
فرود به همراه دوستش «تخوار» از دور به دیدن سپاه شتافت و از دیدن ابهت سپاه شادمان شد و تصمیم جدی گرفت . وارد این سپاه شود و یاری برساند . و اما سپاه ایران هم از دور این دو نفر را دید . طوس از اینکه دو نفر را خارج از لشکر دیده بسیار عصبانی شد و به بهرام دستور داد تا به سوی آن دو رود . اگر از لشکر ایران هستند و از لشکر جداشده‌اند برسرشان تازیانه بزن و اگر از ایرانیان نبودند ، سرشان را از بدن جدا کن . بهرام به سمت آن دو رفت و پرسید شما کیستید ؟ فرود پاسخ داد : در میان سپاه شما به دنبال بهرام می‌گردم . بهرام با تعجب گفت: تو مرا از کجا می‌شناسی ؟ فرود پاسخ داد : تو یار و یاور پدرم بودی . بهرام با اشتیاق گفت : پس تو فرزند سیاوش هستی ؟ فرود برای اطمینان ، خال دستش را که نشان خانوادگی آنها بود ، نشان داد .
سپس گفت : میل دارم همراه سپاه شما شوم تا انتقام پدرم را بگیرم . من به شما هدایای فراوان خواهم داد . گفت : کمی صبر کن تا با طوس در مورد تو صحبت کنم . او مرد کم‌خردی است به برادرت حسادت می کند . برتری‌جوست و ممکن است از جانب او خطری ترا تهدید کند . من می‌روم اگر خودم برگشتم بدان که طوس با دعوت تو موافقت کرده است اما اگر کسی دیگر آمد مطمئن باش که او نه تنها دعوت ترا نپذیرفته است بلکه با دشمنی‌ورزی با خانواده‌ی تو ، قصد کشتنت را کرده است .
از این صحبت ها ، بهرام فورا به سمت طوس رفت و جریان را تعریف کرد . طوس حسابی آشفته شد و گفت : تو رفتی آن دو را بکشی ، ولی رفتی و سر از دوستی درآوردی! . سپس با عصبانیت رو به سوی لشکر گفت : کسی داوطلب شود و سر فرود را برای من بیاورد .
"ریونیز" داماد طوس موافقت کرد و به سمت فرود شتافت . "تَخوار" به فرود گفت : این داماد طوس است . اسب او را نشانه بگیر تا بی‌اسب به سوی طوس رود و این مرد نابخرد بفهمد که پیغام و دعوت ترا نباید اینگونه جواب دهد . اسب ریونیز با ضربه ای از پای درآمد و وی سرافکنده به سوی طوس شتافت .
وی با عصبانیت ، زرسب فرزند خودش را به قصد کشتن به سمت فرود فرستاد . فرود او را نیز با یک تیر از پای درآورد . طوس که این منظره را دید با عصبانیت به سمت فرود از سمت کوه بالا رفت . فرود اسب را نشانه گرفت و کشت . زره پیران زره پدرت است پس تیر تو بر او کارگر نیست . اسبش را نشانه بگیر . فرود اسب گیو را نیز کشت . گیو به سمت سپاه آمد و این بار بیژن دیگر نتوانست تاب بیاورد خواست بدون اسب از کوه بالا برود و وقتی گیو این اراده را از بیژن دید زره سیاوش را به تن او پوشاند و گستهم نیز اسبش را به او داد . وقتی به فرود رسید ، فرود اسب او را از پای درآورد . به این امید که او هم مثل دیگران بازگردد . اما بیژن به او حمله کرد . فرود که تاب مقاومت نداشت به سوی قلعه روان شد . سپاهیان ایران قلعه را محاصره کردند . فرود مجبور شد با سپاه اندکش از قلعه بیرون بیاید و مبارزه کند . سپاه انبود ایران با سپاه اندک فرود مقابل هم قرار گرفته و جنگی خونین درگرفت تا جایی که از سپاه فرود کسی غیر از خودش زنده نماند . فرود خواست به قلعه بگریزد اما بیژن و رهام از پشت سر فرود آمدند و رهام شمشیرش را به کتف او زد . فرود با دست مجروح سمت قلعه گریخت و به زنان قلعه دستور داد تا خود را از بالای قلعه به زیر افکنند و هلاک شوند این بهتر است از اینکه اسیر سپاه ایرانیان شوند . پرستندگان بر بام قلعه رفتند و خود را پایین انداختند و کشته شدند .
سپس جریره مادر فرود به سمت آخور اسبان رفت و با دشنه شکمشان را درید تا به دست ایرانیان نیفتند . سپس بر بالین فرزند خود آمد که دیگر جان سپرده بود . دو رخش را بر گونه های او نهاد و با دشنه ، سینه خود را شکافت و جان سپرد.



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


How can I increase my height after 18?
شنبه 14 مرداد 1396 11:52 ب.ظ
Howdy just wanted to give you a quick heads up. The text in your content
seem to be running off the screen in Internet explorer.
I'm not sure if this is a format issue or something to do with browser
compatibility but I figured I'd post to let you know.
The design and style look great though! Hope you get the problem solved soon. Kudos
gatesxrnjgqbbtq.jimdo.com
جمعه 13 مرداد 1396 02:27 ب.ظ
Hey there! I've been reading your website for some
time now and finally got the courage to go ahead and
give you a shout out from Humble Texas! Just wanted to say keep up the fantastic
job!
Where are the femur tibia and fibula?
شنبه 7 مرداد 1396 07:44 ب.ظ
This blog was... how do I say it? Relevant!! Finally I have found something that helped me.
Thanks a lot!
mohammad
جمعه 1 خرداد 1394 08:16 ب.ظ
سلام عزیزم وبلاگ بسیار زیبایی برای خودت برپا کردی من طرفدارت شدم به منم سر بزن
اتفاق
جمعه 1 خرداد 1394 05:19 ب.ظ

خدایا!دلتنگ شده ام به اندازه ی آسمانت!
دیروز آرزو داشتم می توانستم دست اتفاق را بگیرم تا نیفتد،
اما امروز فهمیدم اتفاق هم که بیفتد،باز من زندگی خواهم کرد

چون تو می خواهی!
سلام
پیش من هم بیاین خوشحال میشم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر