Admin Logo
themebox Logo
نویسنده :امید رضایی
تاریخ:دوشنبه 15 آذر 1395-05:49 ب.ظ

مرگ بردیا شاهزاده هخامنشی

بردیا یکی از دو پسر دوقلوی کوروش بزرگ بود. بردیا چند دقیقه پس از کمبوجیه به دنیا آمد. کمبوجیه پس از مرگ کوروش به جای پدر نشست. پس از تولد دو کودک به دستور کوروش با نوک کارد بازوی کمبوجیه را قدری خراش دادند و علایم دیگری را هم ایجاد کردند تا این که تشخیص دو برادر از یکدیگر ممکن باشد.

با مرگ کوروش شباهت دو برادر برای کمبوجیه به موضوعی ناراحت کننده تبدیل شد. کمبوجیه که جانشین کوروش بود احساس می کرد مردم به سختی می توانند او را از بردیا بازشناسند و این احتمال وجود دارد که بردیا در آینده از این موضوع سوء استفاده کند و خودش را پادشاه ایران معرفی کند. به همین دلیل برای این که مردم به شباهت او با بردیا پی نبرند به او دستور داد که همیشه نقاب بر صورت داشته باشد. (مورخان اروپایی می گویند اولین شاهزاده ای که به خاطر شباهت با پادشاه وقت مجبور شد نقاب بر چهره بگذارد برادر دوقلوی لویی چهاردم، پادشاه فرانسه بود این در حالی است که چنان که گفته شد بردیا اولین کسی بود که به خاطر شباهتش با کمبوجیه به ناچار نقاب بر چهره می گذاشت. معلوم نیسمت که آیا لویی چهاردم از این موضوع اطلاع داشته یا نه.)

نقابی که بردیا بر صورت داشت سفید رنگ و از نوع نقاب هایی بود که پیشوایان دینی ایران قدیم هنگامی که به آتش آتشکده نزدیک می شدند بر صورت می زدند تا نفسشان عنصر پاک آتش را نیالاید. به این ترتیب چشم های بردیا دیده می شد و او می توانست جلوی پایش را ببیند.

در این شرایط یکی از رازهای سر به مهر تاریخ باستان ایران رقم می خورد. این راز نحوه مرگ بردیا است.

هرودوت مورخ یونانی می گوید با این که مردم بردیا را نمی دیدند اما کمبوجیه پیوسته از ناحیه بردیا احساس خطر می کرد و فکر می کرد بردیا در خانه نقاب از صورت برمی دارد و خدمه اش او را می بینند و می فهمند که از حیث قیافه تفاوتی با پادشاه ندارد. بنابراین دستور داد بردیا را پنهانی به قتل برسانند.

اما کمبوجیه در 523 قبل از میلاد، پس از فتح مصر، در حالی که به سمت ایران در حرکت بود در شام شنید که بردیا به تخت سلطنت نشسته و مردم هم او را پذیرفته اند. کمبوجیه در موقعیت بدی قرار گرفت چراکه می دانست بردیا را کشته ولی نمی توانست این راز را آشکارا ابراز کند. بالأخره هم کمبوجیه بر اثر خودکشی یا ضربتی که بی اراده و احتمالاً در اثر حمله صرع به خود زد درگذشت منتها قبل از مرگ رازش را به خواص پارسی که در سفر مصر با او بودند از جمله داریوش در میان گذاشت. (522 قبل از میلاد)

اما آریان مورخ یونانی دیگر با این نظر هرودوت موافق نیست و دلیلی که می آورد این است که برادران دوقلو نمی توانند یکدیگر را به قتل برسانند. همچنین اگر کمبوجیه واقعاً می خواست برادرش را بکشد او را بلافاصله بعد از مرگ کوروش به قتل می رساند و از او نمی خواست که نقاب به چهره بگذارد. دلیل دیگر آریان این است که بردیا به گفته همسر و فرزندانش، یک سال و نیم بعد از این که کمبوجیه به مصر لشکرکشی کرد زنده بود و سپس ناپدید شد. آریان بر این اساس عقیده دارد که قاتل بردیا مغی به نام گئومات است که خود را پس از کشتن بردیای واقعی پادشاه ایران خوانده است.

اما یک احتمال ضعیف هم مطرح شده و آن این که بردیا نه به دست کمبوجیه کشته شده و نه به دست فردی به نام گئومات. شاید هم بردیا از سوء قصد جان سالم به در برده باشد. هر چه هست براساس این احتمال وقتی کمبوجیه در سفر مصر بود، بردیا خودش را پادشاه نامید و مردم هم به سوی او متمایل شدند. به ویژه این که شاه جدید سه سال مالیات را به مردم بخشید. همین موضوع هم باعث شد کمبوجیه در بازگشت از مصر یا خودکشی کند و یا به خاطر مرض صرعی که داشت ناخواسته به خود ضربتی زده باشد که به مرگش منجر شد. شاید هم بردیای واقعی بلافاصله پس از مرگ کمبوجیه خودش را پادشاه خوانده باشد.

در این میان داریوش بزرگ که از خاندان های فرعی هخامنشی به شمار می رفت برای این که سلطنت را از چنگ برادر کمبوجیه یا همان بردیا درآورد و خودش به تخت پادشاهی بنشیند این طور شایع کرد که بردیا در زمان سلطنت کمبوجیه به دست او کشته شده و مغی از قوم ماد به نام گئومات از شباهتش با بردیا استفاد کرده و سلطنت را غصب کرده است. سرانجام هم داریوش با این حیله توانست بزرگان شاخه های متعدد خاندان هخامنشی را با خود همراه سازد و پس از غلبه بر بردیای حقیقی که به او نام گئومات داده بود بر تخت سلطنت تکیه بزند. البته چنان که گفته شد این مورد از نظر محققان چندان محتمل به نظر نمی رسد.

کسانی که عقیده دارند گئومات مغ بردیا را به قتل رسانده می گویند که وی به ظاهر به عنوان پیشوای روحانی به بردیا نزدیک شده و به اسرار زندگیش پی برده. گئومات پس از این که دو بار خبر کشته شدن کمبوجیه به ایران می رسد مصمم می شود بردیا را به قتل برساند و به تخت پادشاهی بنشیند. آن چه هم که نقشه او را تسهیل کرد این بود که بردیا همواره نقاب سفید رنگ بر صورت داشت و مردم چهره اش را نمی دیدند و فقط صدایش را می شنیدند. گئومات هم که پیوسته نقاب بر صورت داشت و در تقلید صدا استعداد داشت صدای بردیا را تقلید می کرد. به این ترتیب هیچ کس نفهمید برادر پادشاه کشته شده و یک تبهکار بر جایش نشسته.

نحوه قتل بردیا به وسیله گئومات هم چنین بود که روزی بردیا به آتشکده رفت. توقفش در آن جا طولانی و هوا تاریک شد. گئومات هم که می دانست بردیا همیشه به تنهایی به آتشکده می رود در تاریکی شب از عقب با کارد ضربتی بر او می زند و چند ضربه دیگر هم بر سینه و گلویش وارد می کند. آنگاه از آتشکده بیل و کلنگ می آورد و قبری حفر می کند و جسد او را چال می کند. وی در قتل بردیا همدستی نداشت چراکه می پنداشت اگر کسی از این موضوع آگاه باشد او نمی تواند به راحتی به جای بردیا سلطنت کند. داریوش با بازجویی از گئومات محل قبر بردیای واقعی را می یابد و با نبش قبر جسد را بیرون می آورند. محل قتل بردیا شهر پاسارگاد و محل دفنش در نیم فرسنگی جنوب آتشکده بوده است. اما آریان مورخ یونانی می گوید که گئومات پس از به قتل رساندن بردیا جسد وی را تیزاب قرار داد تا حل شود.

برخی می گویند داریوش دستور کشتن گئومات را صادر می کند ولی تا وقتی بر تخت سلطنت بنشیند هویت واقعی گئومات را از دیگران پنهان می کند به طوری که مردم می پنداشتند کسی که به جای کمبوجیه بر تخت سلطنت تکیه زده بردیای واقعی است و چون از دست کارهای بردیا عصبانی بودند به راحتی داریوش را پذیرفتند. در حالی که اگر می دانستند کسی که تاکنون بر تخت سلطنت نشسته بود فرزند واقعی کوروش نبوده شاید به راحتی داریوش را نمی پذیرفتند و در خانواده کوروش به دنبال جانشین می گشتند.

اما اگر به نظر داریوش بزرگ در کتیبه بیستون استناد کنیم ماوقع ماجرا چنین بوده است:

داریوش شاه می گوید: این آن چیزی است که من کردم، پس از آن که شاه شدم، کمبوجیه پسر کوروش از دودمان ما بود که پیش از این شاه بود. از این کمبوجیه برادری بود بردی نام از یک مادر، یک پدر با کمبوجیه. بعد کمبوجیه، بردیا را کشت. با این که کمبوجیه بردیا را کشت مردم نمی دانستند که او کشته شده. بعد از آن که کمبوجیه به مصر رفت مردم بددل شدند. اخبار دروغی در پارس و ماد و سایر ممالک منتشر شد.

داریوش شاه گوید: پس از آن مرد مغی گئومات نام از پی سی ین اووده برخاست، کوهی است ارکادرس نام، از آن جا در ماه ویخن در روز چهاردهم برخاست. مردم را فریب داد که بردیا پسر کوروش برادر کمبوجیه هستم، پس از آن تمام مردم بر کمبوجیه شوریدند و پارس و ماد و نیز سایر ایالات به طرف او رفتند، او تخت را تصرف کرد در ماه گرمه پد روز نهم بود که او تخت را تصرف کرد. پس از آن کمبوجیه مرد به دست خود کشته شد.

داریوش شاه گوید: این اریکه سلطنت که گئوماتای مغ از کمبوجیه انتزاع کرد از زمان قدیم در خانواده ما بود. بنابراین گئوماتای مغ پارس و ماد و ممالک دیگر را از کمبوجیه انتزاع کرد، به خود اختصاص داد، او شاه شد.

داریوش شاه می گوید: کسی از پارس و ماد یا از خانواده ما پیدا نشد که این سلطنت را از گئوماتای مغ بازستاند، مردم از او می ترسیدند، چه عده زیادی از اشخاصی که بردیا را می شناختند می کشت، از این جهت می کشت که (خیال می کرد) کسی مرا نشناسد، نداند، من پسر کوروش نیستم. کسی جرأت نمی کرد، چیزی درباره گئوماتای مغ بگوید، تا این که من آمدم. از اهورمزد یاری طلبیدم. اهورمزد مرا یاری کرد، در ماه باغ یادیش روز دهم من با کمی از مردم این گئوماتای مغ را با کسانی که سردسته همراهان او بودند کشتم. در ماد قلعه ای هست که اسمش سی کدی هوا تش و در بلوک نی سای است، آن جا من او را کشتم، پادشاهی را از او بازستاندم، به فضل اهورمزد شاه شدم...

داریوش شاه می گوید سلطنتی را که از دودمان ما بیرون رفته بود برقرار کردم، آن را به جایی که پیش از این بود، باز نهادم، بعد این طور کردم، معابدی را که گئوماتای مغ از طوایف گرفته بود به آنها رد نمودم، مردم پارس و ماد و سایر ممالک را به حال پیش برگرداندم. به فضل اهورمزد این کارها را کردم. آن قدر رنج بردم تا طایفه خود را به مقامی که پیش داشت رسانیدم...

منابع: میراث جاوید، نویسندگان: ماریژاد موله/ ارنست هرتسفلد/ رومن گریشمن. ترجمه واقتباس: ذبیح الله منصوری.

تاریخ ایران قبل از اسلام- حسن پیرنیا

ایرانیان، همایون کاتوزیان. ترجمه حسین شهیدی





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :امید رضایی
تاریخ:چهارشنبه 18 فروردین 1395-05:52 ب.ظ

خیانت سلمان فارسی به ایران



روزبه کازرونی" پسر "بدخشان کاهن" (روحانی زرتشتی) بود که به دلیل بازگشت از دین اجدادی مورد تعقیب حکومت ایران قرار گرفت.

سلمان (روزبه) در دوران کودکی مادرش را از دست داد و عمه او سرپرستی اش را به عهده گرفت. او یک دانشمند و اهل مطالعه و تحقیق و به علم ساحری و جادوگری نیز آگاه بود و همچنین از نظامیان برجسته ی زمان ساسانی او ابتدا به عقاید دین میترایی (دین ایرانیان پیش از زرتشت) کاملا" آشنا بودو سپس دین زرتشت را به طبعیت از پدرش پذیرفت.

 سپس دین مانوی (مانی پیامبر ) را پذیرفت و مجبور به فرار از ایران گشت. سلمان (روزبه) پس از آنکه دریافت قرار است او را به شش ماه با اعمال شاقه زندانی سازند با همکاری عمه اش گریخت و راهی بیابان شد. دربیایان کاروانی رادید و با آن کاروان همراه و رهسپار سرزمینهای ناشناخته شد. او در سوریه دین مسیحیت را پذیرفت .

ابوریحان بیرونی در «الآثار الباقیه عن القرون الخالیه»  می‌نویسد: انجیل سبعین (بلامس) نام انجیلی است که سلام پسر عبدالله سلام از  زبان سلمان فارسی نوشته ‌است.»   

 او پس از مرگ استادش همراه با کاروانی رهسپار شبه جزیره عربستان شد. در راه کاروان بنا بر رسم دیرینه ی اعراب که به راهزنی و آدم دزدی شهرت داشتند موردحمله قرار می‌گیرد و او به اسارت در آمده و مردی یهودی از مدینه (یثرب) او رابه بردگی خرید و به یثرب برد.

در تاریخ گزیده "حمدالله مستوفی" آمده‌است: که روزبه (سلمان فارسی) پس از فراراز ایران در حوالی حجاز توسط قبیله بنی کلب یهودی به بردگی گرفته شد و به قبیله دیگری فروخته شد تا اینکه سرانجام در شمار بردگان محمد بن عبدلله درآمد و محمد، سلمان فارسی را از بردگی آزاد کرده و از مشاوران خود قرار داد. نام سلمان را نیز محمد بن عبدالله بر وی نهاد.

او بسیاری از آموزه های دینی و کمالات و فضایل و ابزارهای جنگی از قبیل کندن خندق (کندک از ریشه ی کندن) ساختن منجنیق و ارابه و صف آرایی جنگی که اعراب از آن بی بهره بودند را به آنان اموخت. و همچنین به تمامی دین های الهی وآموزه های آنها از جمله تورات یهودیان آگاه بود و از مشاوران بسیار نزدیک پیامبر اسلام بود.

خیانت سلمان به ایران:

 پس از درگذشت پیامبر اعراب , در زمان "عمر بن خطاب" او به یاری لشگر اعراب تدارک و استراتژی یک جنگ و حمله به ایران را طرح ریزی کرده و نقاط ضعف و حساس سپاه ایران را به اطلاع خلیفه عمررسانید و از آنجا که از صحابه ی نزدیک پیامبر بود جایگاه ویژه ای نزد عمر داشت.در جنگ تیسفون اعراب به راحتی بر دژ و خندقهای شهر تیسفون فائق آمدند. پس از  جنگ و بازگشودن کتابخانه ها سلمان عمر را از محتوای تمام کتابها آگاه ساخت و این جمله از زبان عمر برخاست :    

  (هر آنچه در این کتابهاست یا در قرآن هست که دیگر نیازی به آن نیست. یا در   قران نیست که کفر است. پس همه ی این کتابها را بسوزانید ! ) "به نقل از تاریخ      طبری"

سلمان در جنگهای قادسیه و نهاوند و فتح تیسفون و مدائن فرمانده ی سپاه اعرا ب بود و از تمام نقاط ضعف و قوت سپاه ایران اطلاع داشت اعراب که از دیدن فیل ها در سپاه ایران به وحشت آمده بودند به پیشنهاد سلمان که نقطه ضعف فیلها زیر شکم و خرطوم آنهاست !

با سنگ به جان فیلهای سپاه ایران  افتادند و آنها را سرنگون کردند.     

 پس از فتح مدائن او درفش کاویانی و فرش بهارستان (فرش معروف منسوب به خسرو پرویز که تار و پودی از ابریشم و طلا و نقره داشت و مزین به جواهرات گرانبها) و تاجهای پادشاهان را که پنهان شده بود تقدیم اعراب کرد.

صدمات جبران ناپذیر حمله اعراب و همچنین به یغما رفتن میراث گرانبهای ایران ونابودی بسیاری از دودمان های ایرانی و به فروش رفتن دختران و زنان ایرانی بعنوان کنیز در بازار برده فروشان عربستان (حجاز) یعنی حقارتی که ایران درهیچ دورانی آنرا به خود ندیده بود همه و همه حاصل کینه توزی و خیانت سلمان به میهن خویش بود و بس !

وگرنه اعراب تازی هرگز خواب فتح ایران را هم نمیدیدند. یکی از اصلی ترین علل حمله ی اعراب اختلاف میان دربار و حکومتیان بود و ضعیف شدن قلب سپاه بدلیل جنگ 27 ساله با دولت بیزانس (روم ) که اینهم توسط سلمان به اطلاع عمر بن خطاب رسیده بود !

سرانجام سلمان:پس از فروکش کردن جنگ , سلمان فارسی (روزبه) حکومت تیسفون را در دست گرفت . وی با دیدن جنایات فجیع اعراب و پیامدهای خیانت وی در حق هموطنان بی گناهش که حاصل کینه توزی او با دربار بود اندوهناک گشت و در پی جبران برآمد ولی دیگردیر شده بود.

وی تا پایان عمر را در این اندوه سپری کرد و وصیت کرد تا پس از مرگ جسدش رادر دروازه ی تیسفون که محل رفت و آمد بود دفن کنند تا با گذر کردن مردم ازروی قبرش به آرامش برسد و جبران خیانتش شده باشد.

با شنیدن این داستان , این تاریخ است که به ما یادآور می شود که ایرانیان همیشه قربانی خیانت خود بوده اند !و این  داستان  مردی خیانت کار و وطن فروش  است  که ایرانیان به او افتخار می کنند 



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :امید رضایی
تاریخ:جمعه 18 دی 1394-05:02 ب.ظ

جنگ بیژن و هومان



     بیژن با یک مترجم به سوی تورانیان رفت و به مترجم گفت فریاد بزن و هومان را برای جنگ دعوت کن ! هومان صدایش را شنید و گفت باید بروم و از بزرگان اجازه بگیرم و بیایم .

     سپیده دم روز بعد بیژن به هومان گفت باید برای نبرد جایی دور از سپاهیان توران و لشکر ایران برویم تا کسی به کمک هیچ یک از ما نیاید .

       در جایی دور زره ها را از تن به درآوردند با شمشیر و سپر نبرد را شروع کردند سپس دست به عمود بردند و به زورآزمایی پرداختند تا از روی زین اسب یکدیگر را زمین بزنند هر دو زوری برابر داشتند از اسب ها پیاده شدند و اسب ها را به مترجمان دادند و با دهانی خشک و تنی غرق در عرق و خسته شروع به کشتی گرفتن کردند توافق کردند تا لحظه ای جنگ را متوقف و آب بنوشند و دوباره جنگ آغاز شد زور بیژن برتری داشت گردن و ران هومان را گرفت و او را بر زمین زد و با خنجر سر او را از بدن جدا کرد ، بعد سر هومان را با فتراک پشت اسب بست .

         مترجم هومان ترسید به سوی بیژن دوید و او را ستود ، بیژن گفت نگران مباش می توانی نزد سپاه توران بازگردی و هرچه دیدی را به آنها بگو !

          بیژن برای بازگشت راهی جز عبور از میان تورانیان نداشت برای آنکه آسیب نبیند لباس جنگی خود را درآورد و لباس هومان را پوشید و با درفش او به میان تورانیان رفت دیدبانان شادی کردند که هومان در نبرد پیروز شده و به پیران خبر دادند که درفش بیژن سرنگون در کنار تن خونینش افتاده است وقتی مترجم رسید و خبر کشته شدن هومان را داد بیژن از میان لشکر توران خارج شده بود درفش را انداخت دیدبانان به سوی بیژن دویدند و به گیو خبر آمدن او را دادند همه او را ستودند و او با سر بریده هومان نزد گودرز رفت .

        گودرز او را ستود و هدایای زیادی چون تاج و جامه خسروانی گوهرنشان ، کمر زرین ، ده اسب زرین لگام ، ده غلام ، پری روی زرین کمر به او بخشید .

سوگواری تورانیان در غم از دست دادن هومان

         برادران هومان پیران و نستیهن خشمگین و اندوهگین شدند . پیران به نستیهن گفت باید با ده هزار سوار آزموده به ایرانیان شبیخون بزنی !

         سپیده دم دیدبانان ایران به گودرز خبر شبیخون نستیهن را دادند ، گودرز بیژن را فراخواند گروهی به انتقام هومان آمده اند هزار جنگجو بردار و به جنگ آنها بشتاب !دو سپاه به هم حمله و تیر باران کردند گروه زیادی کشته شدن ، تیری به نستیهن خورد و زخمی شد بیژن نیز با عمودی بر سرش کوبید و او را کشت و تورانیان در این جنگ شکست خوردند .

       پیران جاسوس فرستاد تا وضعیت جنگ نستیهن را گزارش کنند جاسوسان خبر آوردند نستیهن و سواران تورانی سر بریده در میدان جنگ افتاده اند .

دستور پیران به سپاه توران برای جنگ

        پیران از مرگ برادرانش گریست و بر سر زد و سپیده دم روز بعد دستور حمله را به سپاهش داد ، جنگ سختی آغاز شد و تا غروب ادامه داشت ، گودرز حدس زد پیران از افراسیاب نیرو و سپاه کمکی می خواهد سپس نامه ای به کی خسرو نشست و پس از توصیف دلاوری های بیژن گفت افراسیاب اکنون کنار رود جیحون است و اگر حمله کند ما توانایی مقابله نداریم همچنین حتما ً اشکش و لهراسب و رستم را با خود بیاور ! نامه را مهر کرد و به فرزندش هجیر داد تا به شاه برساند .




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :امید رضایی
تاریخ:جمعه 10 مهر 1394-05:52 ب.ظ

جشن مهرگان


روز مهر از ماه مهر برابر با ۱۰ مهر

واژۀ مهر، پیمان و دوستی معنی می دهد. در گاه شماری و فرهنگِ مهرگان پس از نوروز دارای اهمیت برجسته یی بوده است. دلیل آن این بود که در گاه شماری کهن ایران، سال، تنها شامل دو فصل بزرگ می شد و این هر دو جشن، آغاز فصل های سال را نوید می دادند.
به بیان دیگر، نوروز آغاز فصل نخست و مهرگان آغاز فصل دوم به حساب می آمد. فصل اول، تابستان بود که از جشن  نوروز شروع می شد و هفت ماه ادامه داشت و فصل دوم، زمستان که از جشن مهرگان آغاز می شد و پنج ماه طول می کشید. جشن مهرگان که از روز مهر شروع می شد و تا شش روز پس از آن ادامه می یافت، زمینۀ برایی جشن های بزرگ و شادی بسیار در سرزمین بزرگِ ایران بود. به گزارش شاهنامۀ فردوسی، انگیزه یی که به پیدایشِ جشنِ مهرگان در تاریخ ایران نسبت می دهند، پیروزی ایرانیان بر ضحاک ستمگر به رهبری کاوه آهنگر است که پس از تلاش و پایمردی فراوان، او را به بند آوردند و فریدون را به عنوانِ رهبرِ خود برگزیدند.
اکنون نیز زرتشتیان در روز مهر به آتشکده و نیایشگاه ها می روند و با خوراک های سنتی از یکدیگر پدیرایی می کنند. آنان با انجام نیایش و اجرای برنامه های فرهنگی مانند سخنرانی های ملی و آیینی، سرود، شعر و دکلمه جشن مهرگان را با شادی بر پا می دارند.
در برخی از روستاهای یزد جشن مهرگان در تقویم غیرفصلی برگزار می شود.
بعضی از خانواده ها خوراکی های سنتی، گوشت بریان شده گوسفند و لووگ (نانِ کوچکِ مخصوص) تهیه می کنند و با پذیرایی از همه، داد و دهش انجام می دهند. در برخی از روستاهای دیگر، جشن مهرگان با ساز و گِشت نیز همراه است. به این ترتیب که روز پنجمِ پس از مهرگان، گروهی از اهل روستا که بیشتر آنان را جوانان تشکیل می دهند، در محل آدریان و یا سرچشمه قنات روستای خود گِرد هم می آیند، یکی از هنرمندان روستا به وسیله سرنا و هنرمند دیگری با کمک اَرَبه (دَف) گروه را همراهی می کند.
آن ها برای رفتن به خانه های روستا با هم به حرکت در می آیند و از نخستین خانۀ یک روستا شروع می کنند. حاضران، پس از لحظه هایی شادی کردن بر درگاه و در زدن، به خانه ها وارد می شوند. کدبانوی هر خانه نخست آینه و گلاب می آورد. اندکی گلاب را در دست افراد می ریزد و آینه را در برابر چهرۀ آنها نگه می دارد، سپس آجیلی را که قبلاً فراهم کرده است به همه پیشکش می کند. این آجیل مخلوطی از تخمه کدو، آفتابگردان، نخودچی کشمش و یا یکی از آن ها است. میزبانان افزون بر این نیز گاهی با شربت و یا چای پذیرایی خود را انجام می دهند. آن گاه ده موبد یا یکی از افراد گروه ساز و گِشت که صدای رسایی دارد، اسامی درگذشتگانی را که پیش از این و در نسل های قبلی، در این خانه سکونت داشته و اکنون در گذشته اند باز می گوید و همه برای آنها آمرزش و شادی روان آرزو می کنند.
در اغلب خانه ها، نخست بر روان شخصی درود فرستاده می شود که قنات آب را در آن روستا و شهر دایر کرده است، سپس از بازماندگانِ این خانواده که هم اکنون در خانۀ نیاکان خویش به سر می برند و چراغ آن را پیوسته روشن نگه می دارند نام برده، برای آنان نیز آرزوی دیرزیوی، شادزیوی و تندرستی می شود. بقیه افرادِ گروهِ ساز و گشت نیز در پایان هر قسمت و پس از سخنان یکی از آن ها، با تکرار عبارت «ایدون باد» یا «شاباش» موارد بیان شده را یادآوری و گواهی می کنند.
پس از آن دهموبدِ روستا، بشقابی از لُرک یا آجیل را از این خانه دریافت می کند و آن را در دستمال بزرگی (چادر شب) که بر کمر بسته است، می ریزد. از این خانه با ساز و شادی بیرون می آیند و به خانه های بعدی  می روند، تا ساز و گِشت را در همۀ خانه ها انجام دهند. چنان چه درِ خانه یی از روستا بسته و کسی در آن  ساکن نباشد، افراد برای لحظه یی در بیرون این خانه می ایستند و با بیان اسامی در گذشتگان این خانه، بر روان و فروهر آن ها نیز درود می فرستند.
در پایانِ ساز و گِشت در روستا، معمولا مقدار  زیادی لُرک و آجیل از خانه ها جمع آوری می شود. بسیاری از خانواده ها همراه با لُرک مقداری پول نقد را نیز به موبد می پردازند تا هزینه ها تعمیر احتمالی و نگهداری آدریان و گهنبار خوانی سهمی داشته باشند. در برخی خانه ها مقداری میوه هم به گروه ساز و گِشت می دهند تا آن ها را به آدریان ببرند و در گهنبار خوانی بکار برند.
گروه ساز و گِشت آن چه را از خانه ها فراهم کرده است با خود به آدریان می آورد. در تالار آدریان، موبد نیز شرکت می کند و آفرینگان گهنبار را به یاد هماروانان می سُراید خانواده هایی که گوشت بریان نیز تهیه کرده اند مقداری از آن را به آدریان می فرستند. گفتنی است،  روزِ قبل، در آدریان، به نسبت شمارِ جمعیت روستا، نانِ مخصوص (لووگ) نیز تهیه می شود. گوشت های بریان شده را در قطعه های کوچک می برند و با مقداری سبزی خوردن در میان دو عدد نان لووگ می گذارند. دهموبد هنگام اجرای گاهنبار، میوه ها را با کارد به قسمت های کوچکی تبدیل می کند. پس از پایان مراسم، به همه میوه تعارف می شود. و به هر نفر مقداری لُرک و نان لووگ با گوشت می دهند.



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :امید رضایی
تاریخ:دوشنبه 25 خرداد 1394-07:21 ب.ظ

رستم وشغاد

زال کنیزی رامشگر داشت . او روزی پسری زاد که در زیبایی با ماه برابری می کرد . ولی متأسفانه طالع خوبی نداشت به طوری که طالع بینان گفتند که این پسر خاندان سام را تباه خواهد کرد.  این مسئله زال را بسیار آزرده خاطر کرد . او نام پسر را شغاد گذاشت.
سال ها گذشت و شغاد از سوی زال نزد شاه کابل رفت . او به شغاد علاقه مند شد و مال های بسیاری را به وی سپرد . این گونه بود که رستم هر سال یک پوست چرم گاو زرین از شاه کابل به عنوان مالیات می گرفت . شاه کابل به امید راحتی از این مالیات شغاد را پناه داد ولی اینطور نشد . او این مسئله را با شغاد در میان گذاشت شغاد از برادر رنجیده شد,  پس با هم حیله ای ریختند تا رستم را از بین ببرند.  و آن این بود که شاه کابل مهمانی ای ترتیب دهد و در وسط آن بساط می و شراب را پهن کند و به هوای مستی بر شغاد بیاشفد و او از خشم شاه نزد رستم برود و او را به جنگ با او تحریک کند. پس شاه چنین کرد و شغاد نزد رستم رفت. وقتی شغاد رفت، شاه در نخجیرگاهی صد چاه کند و در آن ها نیزه های فراوان قرار داد و روی آنها را پوشاند. از آن سو شغاد نزد رستم رفت و از شاه کابل بدی های بسیار گفت. پس رستم به خشم آمد و با سپاهی به سوی او رفت. چون به کابل رسید شاه آن دیار نزد او زانو زد و به عذر خواهی پرداخت و رستم او را بخشید. پس مهمانی ای ترتیب داده شد و شغاد در آن از نخجیرگاهی آباد و خرم تعریف کرد و به تطمیع رستم پرداخت. رستم وسوسه ی شکار شد و به سوی آن شکارگاه حرکت کرد. چون رستم وارد آن مکان شوم شد، رخش بوی خاک تازه فهمید و از حرکت ایستاد. هنگامی که رستم و رخش به میان دو چاه رسیدند تعادل خود را از دست دادند و در یک چاه افتادند. پهلوی رخش و رستم شکافت. رستم به سختی خود را به لبه ی چاه رساند و چون شغاد را دید بر او برآشفت و کمانش را برداشت و تیری به سوی او گرفت. شغاد از ترس پشت در خت چناری میان تهی پناه گرفت و رستم او و در خت را به هم دوخت. سپس روی به آسمان کرد و یزدان پاک را سپاس گفت و در نهایت پس از سال ها زندگی عادلانه در گذشت. چون خبر مرگ رستم به زال رسید، او فرامرز، فرزند رستم، را برای انتقام جویی فرستاد. او چون به کابل رسید پیکر رستم را به مشک و عنبر آمیختند و او را در تابوت آهنی قرار دادند و در بستانی در زابل دفن کرد سپس دوباره به کابل رفت و کابل را به خاک و خون کشید و شاه کابل را کشت و زال مردی شریف را به پادشاهی کابل برگزید.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :امید رضایی
تاریخ:جمعه 1 خرداد 1394-04:56 ب.ظ

داستان فرود پسر سیاووش

کیخسرو پسر سیاوش و نوه‌ی کیکاووس به تخت می‌نشیند و تاج شاهی بر سر می‌نهند . او پادشاهی دادگر بود که به هدف شاد کردن جهانیان سلطنت را شروع کرد . به‌تدریج فرستادگان نواحی دور و نزدیک برای ابراز ارادت نزد او آمدند همین‌طور رستم و زال زر و بزرگان زابل با شادمانی نزد او شتافتند تا تبریک بگویند . کیخسرو با دیدن رستم از ذوق و شوق از تخت پایین شتافت و رستم را در آغوش گرفت . این اشتیاق به خاطر آن بود که می‌دانست رستم ، پرورش دهنده‌ی پدرش (سیاوش) می‌باشد . سپس همگی باهم آن شب را جشن گرفتند و پایکوبی کردند صبح روز بعد کیخسرو به درباریان گفت که قصد دارد به سراسر کشور سرکشی کند تا اوضاع را زیر نظر بگیرد . او با گروهی از ناموران روانه گشت و گذار می‌شود . و هرجا ویرانی می‌بیند دستور ‌آبادسازی می‌دهد و درماندگان را درم و دینار می‌دهد . سپس ، سوی آتشکده آذرگشسب می‌رود و به ستایش و نیایش پروردگار می‌پردازد . روزی کیکاووس ، کیخسرو (نوه‌اش) را به نزد خود می‌خواند و شرح گرفتاری سیاوش بدست افراسیاب را بازگو می‌کند و از کشتن بیرحمانه سیاوش توسط افراسیاب می‌گوید . همچنین از ویران کردن بسیاری از زمینهای کشور و به خاک و خون کشیدن مردم بیگناه داد سخن می‌دهد . سپس از کیخسرو می‌خواهد از آن مرد نابکار انتقام بگیرد . کیخسرو پس از شنیدن این سخنان سوگند خورد که برای انتقام پدر از هیچ کوششی فروگذار نخواهد کرد و تا از بین بردن افراسیاب ، آرام نمی‌نشیند .

سرانجام روز هشتم که از سلطنت کیخسرو می‌گذشت او به نماز و نیایش پرداخت و از خداوند درخواست کرد در ازای سختی‌هایی که در کودکی کشیده به او این توان را بدهد که افراسیاب را از میان بردارد . سپس به بارگاه آمد و در مقابل بزرگان و سران ، سخنرانی پر‌شوری کرد از اینکه افراسیاب چه بلاهایی بر سر مردم این دیار آورده و آنها باید در این کین‌خواهی او را یاری دهند .
و صدها تن از پهلوانان داوطلب مبارزه شدند که در میان آنها نام فریبرز ، زرسب فرزند طوس ، گودرز كشواد و گستهم و گیو و فرهاد به چشم می‌خورد که همگی آنها ، با ساز و برگ فراوان از شهر بیرون آمدند . کیخسرو ابتدا نامه را برای افراسیاب نوشت که گرگین میلاد مامور رساندن نامه شد . پیام نامه این بود : «ای مرد بداندیش خونخوار! در جهان کیست که به اندازه تو ستمکار باشد ؟! برادرت را با تیغ به دو نیم کردی ، سر نوذر را از تن جدا کردی ، وقتی سیاوش به مقابله با تو آمد عاجزانه صلح خواستی و گروگان و هدایای بسیار دادی . سیاوش هم از روی صداقت به این صلح تن داد و برای اینکه گروگان ها کشته نشوند با دلی پر امید نزد تو آمد ولی توِ خیانت کار، او را به کشتن دادی سپس به من و مادرم که دختر خود توست ، رحم نکردی . اما خداوند مرا از گزند تو نجات داد . اما حالا آماده انتقام باش .»

پس از فرستادن این پیغام ، سپاهیان ایران گروه گروه آراسته از برابر شاه گذشتند . هرکدام با علامتی مخصوص ، مانند نقش شیر ، ببر ، پلنگ ، پیل ، گراز ، ماه و خورشید .
کیخسرو در مورد همه مسایل لشکرکشی تدبیری اندیشیده بود به جز یک چیز آن هم اینکه نابخردانه فرماندهی سپاه را به کسی داد که لایق نبود یعنی طوس . کیخسرو سابقه حسادت ورزی طوس بر سر تخت شاهنشهی را به یاد داشت و می‌دانست که او افزون طلب و برتری جوست و منافع خود را بر کشور ترجیح می‌دهد . پس به صلاح نبود که او را به عنوان فرمانده سپاه روانه کند اما این کار را کرد .
بامدادی ، طوس نزد شاه رفت . کیخسرو به تمام لشکریان طوس را نشان داد و گفت : طوس با درفش کاویان فرماندهی دارد و باید به فرمان او باشید . سپس به طوس نصیحت می‌کند که :« در این لشکرکشی با مردم کشاورز مهربان باش و از راه بیابان به ترکستان برو و از رفتن به کلات و جَرَم اجتناب کن زیرا برادر من فرود و نامادری‌ام جریره که برادرزاده افراسیاب است ، با لشکری آنجاست و اگر سپاه تو از آن مکان رد شود ، ممکن است با فرود درگیر شوی و این به صلاح نیست .»
طوس به ظاهر قبول کرد و با لشکر روانه شد تا به دوراهی رسید . یک راه از بیابان خشکی گذشت . همانی که کیخسرو دستورداده بود . راه دیگر از آبادانی می‌گذشت که همان کلات و جَرَم بود .
طوس به‌منظور راحت طلبی از همان راه دستور حرکت داد و هرچه گودرز و گیو هشدار دادند که این خلاف اجازه‌ی شاه است ، به گوشش نرفت .
و اما بشنوید از فرود فرزند دیگر سیاوش و برادر ناتنی کیخسرو ‏ٍ، از زنی به نام جریره .
با نزدیک شدن سپاه کیخسرو ، به فرود جوان خبر رسید که سپاهی به فرمان برادرت کیخسرو راهی ترکستان است . این جوان به قدری می‌ترسید سمت مادرش می‌آید و به تصور اینکه به آن دو آسیبی خواهد رسید ، از او چاره‌جویی می‌کند . جریره که از آمدن سپاه غمگین بود که فرود گفت هرچه باشد تو پسر سیاوش و برادر کیخسرو هستی پس بهتر است همراهی و همگامی خودت را با او نشان دهی . نخست جویا شو که فرمانده سپاه کیست ؟ او و دیگر سالاران را به مهمانی دعوت کن و ساز و سلاح و اسب بده . سپس همراه آنان به توران برو . فرود گفت : از سپاه ایران کسی را نمی شناسم . جریره جواب داد در میان سپاه بهرام و زنگه را جستجو کن زیرا آن دو یاد پدرت بودند .
فرود به همراه دوستش «تخوار» از دور به دیدن سپاه شتافت و از دیدن ابهت سپاه شادمان شد و تصمیم جدی گرفت . وارد این سپاه شود و یاری برساند . و اما سپاه ایران هم از دور این دو نفر را دید . طوس از اینکه دو نفر را خارج از لشکر دیده بسیار عصبانی شد و به بهرام دستور داد تا به سوی آن دو رود . اگر از لشکر ایران هستند و از لشکر جداشده‌اند برسرشان تازیانه بزن و اگر از ایرانیان نبودند ، سرشان را از بدن جدا کن . بهرام به سمت آن دو رفت و پرسید شما کیستید ؟ فرود پاسخ داد : در میان سپاه شما به دنبال بهرام می‌گردم . بهرام با تعجب گفت: تو مرا از کجا می‌شناسی ؟ فرود پاسخ داد : تو یار و یاور پدرم بودی . بهرام با اشتیاق گفت : پس تو فرزند سیاوش هستی ؟ فرود برای اطمینان ، خال دستش را که نشان خانوادگی آنها بود ، نشان داد .
سپس گفت : میل دارم همراه سپاه شما شوم تا انتقام پدرم را بگیرم . من به شما هدایای فراوان خواهم داد . گفت : کمی صبر کن تا با طوس در مورد تو صحبت کنم . او مرد کم‌خردی است به برادرت حسادت می کند . برتری‌جوست و ممکن است از جانب او خطری ترا تهدید کند . من می‌روم اگر خودم برگشتم بدان که طوس با دعوت تو موافقت کرده است اما اگر کسی دیگر آمد مطمئن باش که او نه تنها دعوت ترا نپذیرفته است بلکه با دشمنی‌ورزی با خانواده‌ی تو ، قصد کشتنت را کرده است .
از این صحبت ها ، بهرام فورا به سمت طوس رفت و جریان را تعریف کرد . طوس حسابی آشفته شد و گفت : تو رفتی آن دو را بکشی ، ولی رفتی و سر از دوستی درآوردی! . سپس با عصبانیت رو به سوی لشکر گفت : کسی داوطلب شود و سر فرود را برای من بیاورد .
"ریونیز" داماد طوس موافقت کرد و به سمت فرود شتافت . "تَخوار" به فرود گفت : این داماد طوس است . اسب او را نشانه بگیر تا بی‌اسب به سوی طوس رود و این مرد نابخرد بفهمد که پیغام و دعوت ترا نباید اینگونه جواب دهد . اسب ریونیز با ضربه ای از پای درآمد و وی سرافکنده به سوی طوس شتافت .
وی با عصبانیت ، زرسب فرزند خودش را به قصد کشتن به سمت فرود فرستاد . فرود او را نیز با یک تیر از پای درآورد . طوس که این منظره را دید با عصبانیت به سمت فرود از سمت کوه بالا رفت . فرود اسب را نشانه گرفت و کشت . زره پیران زره پدرت است پس تیر تو بر او کارگر نیست . اسبش را نشانه بگیر . فرود اسب گیو را نیز کشت . گیو به سمت سپاه آمد و این بار بیژن دیگر نتوانست تاب بیاورد خواست بدون اسب از کوه بالا برود و وقتی گیو این اراده را از بیژن دید زره سیاوش را به تن او پوشاند و گستهم نیز اسبش را به او داد . وقتی به فرود رسید ، فرود اسب او را از پای درآورد . به این امید که او هم مثل دیگران بازگردد . اما بیژن به او حمله کرد . فرود که تاب مقاومت نداشت به سوی قلعه روان شد . سپاهیان ایران قلعه را محاصره کردند . فرود مجبور شد با سپاه اندکش از قلعه بیرون بیاید و مبارزه کند . سپاه انبود ایران با سپاه اندک فرود مقابل هم قرار گرفته و جنگی خونین درگرفت تا جایی که از سپاه فرود کسی غیر از خودش زنده نماند . فرود خواست به قلعه بگریزد اما بیژن و رهام از پشت سر فرود آمدند و رهام شمشیرش را به کتف او زد . فرود با دست مجروح سمت قلعه گریخت و به زنان قلعه دستور داد تا خود را از بالای قلعه به زیر افکنند و هلاک شوند این بهتر است از اینکه اسیر سپاه ایرانیان شوند . پرستندگان بر بام قلعه رفتند و خود را پایین انداختند و کشته شدند .
سپس جریره مادر فرود به سمت آخور اسبان رفت و با دشنه شکمشان را درید تا به دست ایرانیان نیفتند . سپس بر بالین فرزند خود آمد که دیگر جان سپرده بود . دو رخش را بر گونه های او نهاد و با دشنه ، سینه خود را شکافت و جان سپرد.



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :امید رضایی
تاریخ:چهارشنبه 12 فروردین 1394-07:15 ب.ظ

سیزده بدر

 

سیزده بدر

سیزده بدر سیزدهمین روز فروردین ماه و از جشن های نوروزی است. در تقویم‌های رسمی ایران این روز (سیزده بدر) روز طبیعت نامگذاری شده‌است و از تعطیلات رسمی است.برخی بر این باورند که در روز سیزده بدر باید برای راندن نحسی از خانه بیرون روند و نحسی را در طبیعت به در کنند. بعد از سیزده به در، جشن های نوروزی پایان می پذیرد.

 

سخن پیرامون جشن «سیزده بدر»، همانند دیگر جشن های ملی و باستانی ایران، نیاز به پژوهش زیاد و مقدمه چینی ای طولانی دارد، به ویژه جشنی مانند سیزده بدر با این گستره ی برگزاری و سابقه ی طولانی که این پهنه و زمان تغییراتی ژرف در آیین ها و مراسم ویژه ی این روز ایجاد کرده است.در این راستا کوشش بر این بوده است تا خردورزانه ترین و مستندترین گفتارها، نوشتارها و نگرش ها را در این زمینه جشن سیزده بدر گردآوری کنیم.

بهتر است در آغاز، پیشگفتاری پیرامون عدد 13 و روز سیزدهم و اینکه آیا این عدد و این روز در ایران و فرهنگ ایرانی نحس است داشته یا نه فراهم آوریم :

نخست باید به این موضوع توجه داشت که در فرهنگ ایرانی، هیچ یک از روزهای سال «نحس» و «بدیمن» یا «شوم» شمرده نشده، بلکه چنانچه می دانیم هر یک از روزهای هفته و ماه نام هایی زیبا و در ارتباط با یکی از مظاهر طبیعت یا ایزدان و امشاسپندان داشته و دارند، و روز سیزدهم هر ماه خورشیدی در گاهشماری ایرانی نیز «تیر روز» نام دارد که از آن ِستاره ی تیشتر، ستاره ی باران آور می باشد و ایرانیان از روی خجستگی، این روز را برای نخستین جشن تیرگان سال، انتخاب کرده اند.

همچنین در هیچ یک از متون کهن و هیچ دانشمند و نویسنده ای، از این روز (سیزده بدر)به بدی یاد نکرده اند بلکه در بیشتر نوشتارها و کتاب ها، از سیزدهم نوروز با عنوان روزی فرخنده و خجسته نام برده اند.

 

برای نمونه کتاب «آثار الباقیه» جدولی برای سعد و نحس بودن روزها دارد که در آن جدول در مقابل روز سیزدهم نوروز کلمه ی «سعد» به معنی نیک و فرخنده آورده شده است.

 

اما پس از نفوذ فرهنگ اروپایی در زمان حکومت صفویان رسید که در این فرهنگ نیز عدد 13 را نحس می دانستند، و هنوز هم با پیشرفت های علمی و فن آوری پیشرفته اروپا، این خرافات عمیقا در دل بسیاری از اروپاییان وجود دارد که در مقایسه با خرافات شرقی، شمارگان آن ها کم نیست و مثال های بسیار دیگری مانند «داشتن روزی بد با دیدن گربه ی سیاه رنگ»، «احتمال رویدادی شوم پس از رد شدن از زیر نردبام» یا «شوم بودن گذاشتن کلید خانه روی میز آشپزخانه»،«خوش شانسی آوردن نعل اسب» و بسیاری موارد خرافی دیگر که خوشبختانه تا کنون وارد فرهنگ ما نشده اند و برای ما خنده آور هستند.

اما تنها چیزی که در فرهنگ ایرانی می توانیم درباره ی عدد سیزده پیدا کنیم، «بد قلق» بودن عدد 13 به خاطر خاصیت بخش ناپذیری آن است.(این خود نشانه ای از دانش بالای ایرانیان از ریاضی و به کارگیری آن در زندگی روزمره است.)

اما وقتی درباره ی نیکویی و فرخندگی این روز بیشتر دقت می کنیم منابع معقول و مستند با سوابق تاریخی زیادی را می یابیم.همان طور که گفته شد سیزدهم فرودین ماه که تیر روز نام دارد و متعلق به فرشته یا امشاسپند یا ایزد سپند (مقدس) و بزرگواری است که در متون پهلوی و در اوستا تیشتر نام دارد و جشن بزرگ تیر روز از تیر ماه که جشن تیرگان است به نام او می باشد.

تاریخچه ی سیزده بدر

همانطور که پیشینه ی جشن نوروز را از زمان جمشید می دانند درباره ی سیزده به در (سیزده بدر) هم روایت هست که :

«... جمشید، شاه پیشدادی، روز سیزده نوروز (سیزده بدر)را در صحرای سبز و خرم خیمه و خرگاه بر پا می کند و بارعام می دهد و چندین سال متوالی این کار را انجام می دهد که در نتیجه این مراسم در ایران زمین به صورت سنت و آیین درمی آید و ایرانیان از آن پس سیزده بدر را بیرون از خانه در کنار چشمه سارها و دامن طبیعت برگزار می کنند ...»

اما برای بررسی دیرینگی جشن سیزده بدر از روی منابع مکتوب، تمامی منابع مربوط به دوران قاجار می باشند و گزارش به برگزاری سیزده بدر در فروردین یا صفر داده اند، از همین رو برخی پژوهشگران پنداشته اند که جشن سیزده بدر بیش از یکی دو سده دیرینگی ندارد اما با دقت بیشتر در می یابیم که شواهدی برای دیرینگی جشن سیزده بدر وجود دارد.

همانطور که پیش از این گفته آمد، تنوع و گوناگونی شیوه های برگزاری یک آیین، و دامنه ی گسترش فراخ تر یک باور در میان مردمان، بر پایه ی قواعد مردم شناسی و فرهنگ عامه، نشان دهنده ی دیرینگی زیاد آن است.

همچنین مراسم مشابه ای که به موجب کتیبه های سومری و بابلی از آن آگاهی داریم، آیین های سال نو در سومر با نام «زگموگ» و در بابل با نام «آکیتو» دوازده روز به درازا می کشیده و در روز سیزدهم جشنی در آغوش طبیعت برگزار می شده. بدین ترتیب تصور می شود که سیزده بدر دارای سابقه ای دست کم چهار هزار ساله است. 
شیوه های برگزاری و مراسم سیزده بدر

همانگونه که اشاره شد شیوه های برگزاری سیزده بدر و همچنین مراسم و آداب سیزده بدر بسیار متفاوت و گسترده می باشد که در اینجا به تفصیل نمی توان به آنها پرداخت، اما همانطور که می دانیم سیزدهم فروردین تیشتر روز می باشد و آغاز نیمسال دوم زراعی، و مردمان ایرانی برای نیایش و گرامیداشت تیشتر، ایزد باران آور و نوید بخش سال نیک به کشتزارها و مزارع خود می رفتند و در زمین تازه روییده و سرسبز و آکنده از انبوه گل و گیاهان صحرایی به شادی و ترانه سرایی و پایکوبی می پرداختند و از گردآوری سبزه های صحرایی و پختن آش و خوراکی های ویژه غافل نمی شدند.

 

بخشی دیگر از آیین های سیزده بدر را هم باورهایی تشکیل می دهند که به نوعی با تقدیر و سر نوشت در پیوند است.برای نمونه فال گوش ایستادن ،فال گیری (به ویژه فال کوزه)، گره زدن سبزی و گشودن آن ،بخت گشایی (که درسمرقند و بخارا رایج است)و نمونه های پرشمار دیگر ...از مراسم های روز سیزده بدر هستند.

از آئین های دیگر سیزده بدر که مانند  مراسم چهارشنبه سوری و نوروز، پر شمار، زیبا و دوست داشتنی است،بازی های گروهی، ترانه ها و رقص های دسته جمعی، گردآوری گیاهان صحرایی، خوراک پزی های عمومی، بادبادک پرانی، سوارکاری، نمایش های شاد، هماوردجویی جوانان، آب پاشی و آب بازی بخشی از این آیین هاست که ریشه در باورها و فرهنگ اساطیری دارند. از جمله شادی کردن و خندیدن به معنی فروریختن اندیشه های پلید و تیره، روبوسی نماد آشتی، به آب سپردن سبزه ی سفره ی نوروزی نشانه ی هدیه دادن به ایزد آب «آناهیتا» و گره زدن علف برای شاهد قرار دادن مادر طبیعت در پیوند میان زن و مرد، ایجاد مسابقه های اسب دوانی که یادآور کشمکش ایزد باران و دیو خشک سالی است.

 علف گره زدن یکی از مراسم سیزده بدر

افسانه ی آفرینش در ایران باستان و موضوع نخستین بشر و نخستین شاه و دانستن روایاتی درباره ی «کیومرث» دارای اهمیت زیادی است، در «اوستا» چندین بار از کیومرث سخن به میان آمده و او را نخستین پادشاه و نیز نخستین بشر نامیده است.

گفته های «حمزه ی اصفهانی» در کتاب «سِنی ملوک الارض و الانبیاء» صفحه های 23 تا 29 و گفته های «مسعودی» در کتاب «مروج الذهب» جلد دوم صفحه های 110 و 111 و «بیرونی» در کتاب «آثار الباقیه» بر پایه ی همان آگاهی است که در منبع پهلوی وجود دارد که :

«مَشیه» و «مَشیانه» که دختر و پسر دو قلوی کیومرث بودند، روز سیزدهم فروردین برای نخستین بار در جهان با هم ازدواج کردند. در آن زمان چون عقد و نکاحی شناخته نشده بود ! آن دو به وسیله ی گره زدن دو شاخه ی «موُرد»، پایه ی ازدواج خود را بنا نهادند و چون ایرانیان باستان از این راز به خوبی آگاهی داشتند، آن مراسم را به ویژه دختران و پسران دم بخت روز سیزده بدر انجام می دادند، امروزه نیز دختران و پسران برای بستن پیمان زناشویی، نیت می کنند و علف گره می زنند.این رسم (علف گره زدن در روز سیزده بدر)از زمان «کیانیان» تقریبا فراموش شد و در زمان «هخامنشیان» دوباره آغاز شد و تا امروز باقی مانده است.

در کتاب «مُجمل التواریخ» چنین آمده است :

«... اول مردی که به زمین ظاهر شد، پارسیان آن را «گل شاه» نامیدند، زیرا که پادشاهی او الا بر گل نبود، پس پسر و دختری از او ماند که مشیه و مشیانه نام گرفتند و روز سیزده نوروز با هم ازدواج کردند و در مدت پنجاه سال هیجده فرزند بوجود آوردند و چون مُردند، جهان نود و چهار سال بی پادشاه بماند.»

 

همانگونه که شباهتی بین چارشنبه سوری و نوروز امروزی متداول در تهران و شهرهای بزرگ، با شیوه های اصیل و کهن آن وجود ندارد، سیزده بدر امروزی نیز تنها نامی از یک جشن کهن را برخود داشته و هیچ شباهتی به آیین کهن و یادگار نیاکان ما ندارد. نحوه ی اجرای جشن سیزده بدر ، مانند بسیاری از دیگر آیین های ایرانی، عمیقا از شیوه ی اصیل و باستانی خود دور شده است و به شکل فعلی آن، دارای سابقه ی تاریخی در ایران نیست.

اگر در گذشته مادران و پدران ما، سبزه های نوروزی خود را در این روز به صحرا می برده و برای احترام به زمین و گیاه، آن را در آغوش زمین می کاشته اند، امروزه ما آن را به سوی یکدیگر پرتاب می کنیم و تکه تکه اش می کنیم.

سیزده بدرِ پیشینیان ما، روزی برای ستایش و دعا برای طلب باران فراوان در سال پیش رو، برای گرامیداشت و پاکیزگی طبیعت و مظاهر آن، و زیست بوم مقدس آنان بوده است. در حالیکه امروزه روز ویرانی و تباهی طبیعت است!



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :امید رضایی
تاریخ:پنجشنبه 7 اسفند 1393-10:14 ب.ظ

جایگاه زن و خانواده در فرهنگ ایران

هنگامی که به داده های تاریخی مربوط به تاریخ و فرهنگ ایران باستان می نگریم و آن را با دیگر فرهنگ های هم زمانش برابر می کنیم،به روشنی در می یابیم که براستی ایرانیان بیشتر از دیگرمردمان و فرهنگ های جهانی به کانون خانواده و همسر پایبند بوده اند و به آن اهمیت بسیاری می داده اند . در سنگ نگارهای باستانی،بانوان ایرانی همواره از پوششی زیبا و باشکوه برخوردار بوده اند که خود نشان دهنده ی جایگاه والای آنان است.بانوان در ایران باستان افزون بر خانه داری و یاری رسانی به همسران خود در کارهای فرهنگی نیز شریک بوده اند.

همسر فردوسی بزرگ نمونه ای از آنان است که بنا بر گفته ی خود فردوسی ، همسرش داستان ها را از دفتر پهلوی می خوانده و فردوسی به شعر در می آورده است و یکی از مشوقان فردوسی در بنظم درآوردن شاهنامه که همانا بزرگترین خدمت به فرهنگ ایران می باشد، بوده است .

بخواند آن بت مهربان داستان              ز دفتر نوشته گه باستان

مرا گفت كز من سخن بشنوی              به شعر آری از دفتر پهلوی؟

یکی دیگر از نمونه کارهای فرهنگی و بنیادین بانوان ایران زمین کار شگفت فرانک مادر فریدون بود که در راه آزادسازی میهن از دست اهریمنان بیگانه، همواره مشوق و رهنمای فرزندش فریدون بود و براستی که نقش اصلی از آن فرانک بود .

از این دست نمونه ها فراوان است و آوردن همه ی نمونه ها در این نوشتار نمی گنجد . چیزی که آشکار می نماید این است که زن در فرهنگ و تاریخ ایران باستان جایگاهی والا داشته است ، وارونه ی دیگر فرهنگ ها که از زن یک بازیچه در دست مردان ساخته بودند و ساخته اند! حتی امروز هم پس از گذشت هزاره ها می بینیم که بانوان در بیشتر سرزمینها تنها یک بازیچه اند . در اروپا تنها به ویژگی های ظاهری بانوان توجه  می شود ! اما نماینده ی فرهنگ ایران یعنی فردوسی بزرگ بنیاد دیدگاه خود را بر ویژگی های پسندیده ی باطنی و عقلانی می گذارد تا جهانیان بدانند بالاترین زیبایی ها، زیبایی های درونی و عقلانی و باطنی است .

در شاهنامه از گفت (قول) خود فردوسی و نه دیگر کسان ( منظور دیگر شخصیت های شاهنامه است ) ، ویژگی های یک زن پارسا و نیک سرشت چنین برشمرده می شود :

اگر پارسا باشد و رای‌زن              یکی گنج باشد براگنده زن

فردوسی می فرماید زن اگر پارسا ( باهوش و دانشپژوه ) باشد و اهل مشورت و ابراز عقیده ، مانند یک گنج گرانبهاست !

می بینیم که نخستین ویژگی زن از دیدگاه استاد فرهنگ ایران ، ویژگی های درونی و عقلانی است .

بویژه که باشد به بالا بلند                 فروهشته تا پای مشکین کمند

در نگاه پسین فردوسی یکی از ویژگی های زیبای ظاهری زنان را بر شمرده و می گوید چه بهتر که زن دارای قد و موهای بلندی هم باشد .

­­­­

خردمند و هشیار و با رای و شرم             سخن گفتنش خوب و آوای نرم

اما باز هم بر می گردد به همان رویه ی بنیادین خود و می فرماید زن خوب باید دارای خرد و هوش باشد و شرم داشته باشد . (وارونه ی آنچه در فرهنگ دیگران دیده می شود و ما می بینیم که زنان شرم و حیای زنانه ی خود را سرتاسر فراموش کرده و حتی بدنبال آنند که به روش های گوناگون خود را بمانند مردان در آورند! )

اما مصرع پایانی شگفت انگیز و بسیار زیباست . فردوسی از زنان می خواهد که سخنانی زیبا و پسندیده با آوای نرم و آرام بر زبان برانند و از تندخویی و داد و فریاد بپرهیزند !

این گفتارهای نغز فردوسی به بانوان ایران زمین می آموزد که دنباله ی بیگانگان نروند و فرهنگ نیاکان خود را پاس بدارند . فردوسی می آموزد: بانوی ایرانی به جای پیروی کردن از بیگانگان و پرداختن به زیبایی های ظاهری و مد و لباس و ... در پی افزایش دانش ، خرد و هشیاری باش !

در پایان  نگاهی می اندازیم به چند بیت از دانشمند و چامه سرای بزرگ ایران زمین "سعدی شیرازی" که راهش همان راه فردوسی است :

صورت زیبای ظاهر هیچ نیست                 ای برادر سیرت زیبا بیار

هیچ دانی تا خرد به یا روان                    من بگویم گر بداری استوار

آدمی را عقل باید در بدن                       ورنه جان در کالبد دارد حمار    




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :امید رضایی
تاریخ:جمعه 28 آذر 1393-01:00 ب.ظ

داستان بیژن ومنیژه


شبی خسرو و بزرگان جشنی آراستند که ناگاه پرده دار آمد و گفت که عده ای از ارمانیان به درگاه آمده اند پس شاه بر تخت نشست و آنها را پیش خواند . آنها گریان نزد شاه رسیدند و گفتند ما از شهری که در مرز توران و ایران است به دادخواهی آمده ایم .

در شهر ایران بیشه ای بود که کشتزار ما در آن است و اکنون گرازهای درنده زیادی به آنسو آمد و این بیشه را اشغال کرده اند و تمام درختان را به دو نیم کردند و همه چیز را از بین می برند . شاه خوان زرینی پهن کرد و از هر گونه گوهر در آن ریخت و بعد ده اسب با لگامهای زرین و داغ کاووس و دیباهای رومی زیبا آوردند و خسرو گفت : هدیه کسی است که این بلا را از شهر دور کند . در آن انجمن کسی جز بیژن این کار را نپذیرفت . گیو برایش نگران بود و به بیژن گفت : پسرم جوانی مکن و مغرور نیرویت مباش و آبرویت را نزد شاه مبر . بیژن از سخنان پدر ناراحت شد و گفت : ای پدر تو گمان می کنی من سست هستم و کاری از من ساخته نیست . درست است که جوانم اما عقل پیران را دارم . شاه شاد شد و به گرگین گفت : بیژن به راه ارمان آگاه نیست تو هم راهنمایش باش و یاریش بده .

بیژن و گرگین به راه افتادند و به آن بیشه رسیدند . بیژن گفت : وقتی من گراز را دنبال کردم تو نزد آبگیر بایست و با گرز بر سرش بکوب و هر کدام از چنگم رها شد تو سر از تنش جدا کن. گرگین گفت : شاه تمام سیم و زر را به تو داد پس نباید از من کمک بخواهی . بیژن متعجب شد و با ناراحتی به بیشه رفت و کمان را آماده نمود و تیراندازی کرد سپس با خنجر به دنبال خوکها رفت . گرازی جلو آمد و زره بیژن را درید که بیژن با خنجر او را دو نیم کرد . گرازها که تنشان پر از تیغ شده بود توان حرکت نداشتند پس بیژن سرشان را با خنجر می برید و به فتراک اسبش می بست تا دندانهایشان را نشان دهد .

گرگین که چنین دید رشکش آمد و ترسید وقتی نزد شاه رسیدند بدنام شود پس نیرنگی به کار بست و گفت : من مدتی در اینجا بوده ام . در اینجا دشتی است زیبا و مشکبوی که پریچهرگان در آن هستند و منیژه دختر افراسیاب با صدکنیزش در این دشت خیمه زده است . او دختری زیبا با چشمانی خمار و قدی چون سرو و مویی چون مشک و لبی پر است .

بهتر است به آن دشت برویم و تنی چند از این پریچهرگان را بگیریم و بعد نزد شاه برگردیم . بیژن از روی جوانی و خامی پذیرفت و هر دو به راه افتادند . گرگین گفت : من بروم از ترکان آگاهی یابم و به آنجا رفت . بیژن کلاه پدر بر سر گذاشت و لباس پوشید و به بیشه قدم نهاد و به نزدیکی خیمه منیژه رفت و زیبارویان بسیاری را در آنجا یافت که منیژه در بین آنها چون خورشیدی می درخشید وقتی منیژه از دور او را دید از او خوشش آمد دایه را نزد او فرستاد و گفت : از او بپرس تو کیستی ؟ آیا سیاوش زنده شده است یا پریزاد هستی؟ نامت چیست و از کجا می آیی ؟ دایه پیام منیژه را به بیژن رساند . بیژن خندید و گفت : به او بگو نه سیاوش هستم و نه پریزاد بلکه من از ایران می آیم و بیژن پسر گیو هستم و از جنگ گرازان آمده ام . اینجا آمدم تا شاید چهره دختر افراسیاب را ببینم. سپس گفت : ای زن تو کاری کن که من نزد دختر افراسیاب بروم و او با من به مهر و محبت رفتار کند . دایه با منیژه صحبت کرد و منیژه پیام فرستاد و او را نزد خود خواند و بیژن به خیمه او رفت. منیژه به پیشوازش آمد . شاد بودند و رود می نواختند و می مینوشیدند . سه روز گذشت و موقع رفتن شد . منیژه ناراحت بود پس به کنیزانش دستور داد دوای بیهوشی به بیژن خوراندند و او را در عماری خود قرار داد . وقتی به شهر رسیدند چادری بر بیژن پوشاند و او را به کاخش برد . وقتی بیژن به هوش آمد و خود را در کاخ افراسیاب و در کنار منیژه دید به خود پیچید و به خدا پناه برد و بر گرگین نفرین کرد . منیژه گفت : دلت را شاد کن و آسوده باش . بیژن مدتی با منیژه گذراند ولی دربان بالاخره پی برد که مردی در حرمسرا است و فهمید او کیست پس نزد شاه رفت و به افراسیاب گفت : دخترت جفتی از ایران را برای خود یافته است . افراسیاب متعجب شد و قراخان سالار را پیش خواند و گفت : چه کنم ؟ قراخان گفت : شنیدن کی بود مانند دیدن .

افراسیاب گرسیوز را فرستاد تا کاخ را محاصره کند و اگر بیژن را دید نزد او بیاورد . وقتی گرسیوز به در کاخ رسید و صدای چنگ و رباب را شنید و در را بسته یافت در را از جا کند و بیژن را در میان زیبارویان دید . گفت: ای بخت برگشته به چنگ شیر افتادی و دیگر خلاصی نداری . بیژن به خود پیچید که چگونه برهنه رزم کنم ؟ همیشه در کفش خنجری داشت پس خنجر کشید و در خانه را چون سپر به دست گرفت و گفت :من بیژن پسر گیو پهلوان هستم و اگر بخواهی بجنگی من هم می جنگم و فراوان از شما را می کشم . تو از شاه توران بخواه که از خونم بگذرد . گرسیوز خنجر او را دید و با نرمی سوگند خورد که کمکش کند و خنجر را با چرب زبانی از چنگش درآورد و او را به بند کشید و به نزد افراسیاب برد . افراسیاب گفت : شایسته است راستش را بگویی که اینجا چه می کنی ؟ بیژن همه ماجرا را بازگفت اما افراسیاب باور نکرد . بیژن گفت : من دست بسته هستم اگر راست می گویید دستم را باز کنید تا ببینید چه بلایی بر سر همه سپاهت می آورم. افراسیاب عصبانی شد و به گرسیوز گفت :برو و او را به دار بزن . بیژن می رفت و افسوس می خورد که دریغا که دیگر گیو و شاه و رستم را نمی بینم . ای باد پیام مرا به شاه ببر و بگو که بیژن به سختی افتاده است و اسیر شده . به گودرز برسان که گرگین چه کرد و به گرگین بگو که آن دنیا جواب مرا چه می دهی ؟

خداوند بر جوانی بیژن رحم آورد و پیران که از آنجا میگذشت او را دید و پرسید : شاه قصد هلاک چه کسی را دارد ؟ گرسیوز ماجرا را بازگفت . پیران نزد بیژن رفت و بر او رحمش آمد پس نزد شاه رفت و به پایش افتاد . شاه خندید که چه می خواهی ؟ زر و گوهر یا لشکر ؟ هرچه بخواهی دریغ ندارم . پیران گفت : برای خودم آرزویی ندارم به یاد داری بسیار پندت دادم که سیاوش را مکش که به تو بد می رسد و تو نپذیرفتی ؟ اگر خون بیژن را بریزی دوباره همان بدبختی گریبان ما را می گیرد . افراسیاب گفت : نمی دانی بیژن چه کرده است و با دخترم چه رسوایی به بار آورده اگر او را رها کنم همه جا نام مرا بر زبانها می اندازد و آبرویم می رود . پیران گفت : او را به بند کن . شاه پذیرفت و به گرسیوز گفت :دو دستش را با غل و زنجیر ببند و سرنگون در چاهی رها کن تا دیگر خورشید و ماه را نبیند و سنگی که از آن اکوان دیو بود بر در چاه قرار بده و بعد نزد منیژه برو و او را از تاج و تخت دورکن و بگو تو مایه ننگ ما هستی و می توانی نزد محبوبت بر سر چاه بمانی . گرسیوز چنین کرد . منیژه افتان و خیزان بر سر چاه گریه می کرد و از هر دری نانی می گرفت و از سوراخ چاه به بیژن میداد . گرگین یک هفته منتظر بیژن ماند ولی اثری از او نیافت. از کارش پشیمان شد و به دنبال بیژن رفت ولی در بیشه اثری از بیژن ندید . فقط اسب بیژن آنجا بود پس به ایران شتافت .وقتی شاه فهمید که بیژن با گرگین نیست نخواست به گیو اطلاع دهد ولی گیو هم از موضوع باخبر شد و گریان آمد تا ببیند چه بلایی به سر بیژن آمده است. گرگین به گیو گفت : او از اسب افتاد و در خاک سرش از تن جدا شد و مرد . گیو گریان شد و مویه سردادو شرح ماجرا را از گرگین پرسید . گرگین گفت : همه

گرازها را کشتیم و به سوی ایران آمدیم گوری از مرغزار آمد و گویی از نژاد رخش بود و همچون باد می تاخت . بیژن کمند کشید که او را بگیرد ناگاه دیدم اثری از بیژن نیست و تنها اسبش را یافتم . مدتی منتظر ماندم اما چون می ترسیدم برگشتم چون گور همان دیو سپید بود. وقتی گیو این سخن را شنید فهمید که دروغ می گوید و می خواست او را بکشد اما با خود گفت چه فایده بیژن که زنده نمی شود صبر می کنم تا این سخن را نزد شاه بگوید و کناهش آشکار شود . گیو گریان نزد شاه رفت و موضوع را گفت و داد خود را از گرگین طلبید . شاه رنگش پرید و به خاطر بیژن دلتنگ شد و به گیو گفت نترس که موبد به من گفته که بزودی به توران لشکر می کشم و آنجاست که من بیژن را می یابم و او نیز به کینخواهی سیاوش می جنگد . وقتی گرگین به درگاه شاه رسید دندانهای گراز را در برابر شاه قرار داد . شاه از بیژن پرسید و گرگین دوباره همان دروغها را گفت . خسرو دستور داد تا او را به بند کشند و سپس سوارانی فرستاد تا از بیژن آگاهی یابند . شاه به گیو گفت باید تا فروردین صبر کنیم تا من در جام نگاه کنم و جای بیژن را بیابم . سوارانی که به توران فرستادند نشانی از بیژن ندیدند . وقتی نوروز شد شاه جام را آورد و در آن نگریست و همه هفت کشور را زیر نظر گرفت تا به گرگساران رسید و بیژن را در چاهی بسته یافت و دختری از نژاد کیان به او غذا میرساند و کمکش می کرد پس شاد شد که بیژن زنده است و به گیو گفت : نامه مرا نزد رستم ببر و بگو فورا بیاید . گیو به سیستان رفت . وقتی زال گیو را پژمرده دید از حالش پرسید و از ایرانیان سؤال کرد و گیو ماجرا را بازگفت . زال گفت : دمی بیاسا تا رستم از شکار برگردد . رستم آمد و گیو از او کمک خواست و نامه شاه را به او داد . رستم گریان شد چون همسرش خواهر گیو بود و فرامرز را از او داشت و از آنسو دخترش همسر گیو بود و بیژن نوه رستم بود .

گیو سه روز آنجا بود و روز چهارم با رستم و سپاهش به نزد خسرو رفتند . خسرو رستم را کنار خود نشاند و گفت : هرچه از سلاح و اسب و لشکر می خواهی در اختیار توست . از آنسو گرگین پیامی نزد رستم فرستاد و گفت :بخشش مرا از شاه بخواه که پشیمانم . رستم به فرستاده گفت : به او بگو تو مکر بکار بردی اما با اینحال من از خسرو می خواهم تو را ببخشد ولی اگر بیژن از بند رها شد و زنده ماند بدان تو هم رها شده ای وکرنه امیدی به زندگی خود نداشته باش . رستم درباره گرگین با شاه سخن راند . شاه گفت : سوگند خورده ام تا بیژن رها نشود او را از بند جدا نکنم . رستم گفت : شاه او را به من ببخشد و شاه پذیرفت . شاه به رستم گفت : چگونه می خواهی به توران بروی ؟ رستم پاسخ داد : باید خود را به شکل بازرگانان درآورم .

شاه در خزائن خود را گشود و رستم هرچه لازم بود برداشت سپس به سالار خود گفت : از لشکر هزار سوار برگزین . سوارانی چون گرگین و زنگه شاوران و گستهم و گرازه و رهام و فرهاد و اشکش باشند . بدینسان رستم با لشکرش به راه افتاد و وقتی نزدیک توران شدند به لشکر گفت: همین جا بمانید و آماده جنگ باشید و خودش و آن هفت دلاور لباس بازرگانان پوشیدند و با ده شتر با بار گوهر و صدشتر که جامه لشکر داشت براه افتادند . در مرز توران شهری بود که پیران هم قسمتی از آن شهر را داشت و او آن روز به شکار رفته بود .وقتی از شکار برگشت رستم او را دید و با دو اسب پر از گوهر به نزد او رفت . پیران گفت : کیستی و از کجا می آیی ؟ پاسخ داد : بازرگانی هستم از ایران که به تور آمدم تا خرید و فروش کنم و امید دارم شما مرا حمایت کنید . پیران گفت : برو که در شهر در امان هستی و کسی با تو کاری ندارد .خبر رسید که کاروانی با بار گوهر از ایران آمده است و در سرای پیران خانه دارد و خریداران گروه گروه به آنجا میرفتند . منیژه هم باخبر شد و نزد رستم رفت و با اشک چشم می گفت : چه آگاهی از سپاه شاه و گیو و گودرز داری ؟ آیا آنها نمیدانند چه بلایی سر بیژن آمده است و او زنجیر شده در چاه است و من از ناله های او چشمی گریان و دلی پر درد دارم ؟ رستم ترسید که کسی او را بشناسد پس بانگ زد که من کسی را نمی شناسم نه خسرو نه گیو نه گودرز . راهت را بگیر و برو . منیژه به رستم نگاه کرد و زار گریست و گفت : اگر حرف نمی زنی مرا از پیش خود مران که دلی پر درد دارم . آیا آئین ایرانیان این است که با درویش و دردمند اینگونه برخورد کنند ؟ رستم با نرمی با او سخن راند که من آنها را نمی شناسم و بعد پرسید : چه بلایی سر تو آمده است ؟ چرا از ایران و شاه آنجا می پرسی ؟ منیژه همه ماجرا را تعریف کرد و از بدبختی بیژن سخن راند و گفت : اگر به ایران رفتی به درگاه خسرو برو و به آنها بگو که بیژن اینجاست . رستم به منیژه غذا داد و مرغی را در نان پیچید و بدون اینکه منیژه بفهمد انگشتر خود را در آن نهاد و گفت : این را برای آن بیچاره که در چاه است ببر . منیژه غذاها را برای بیژن برد و به او داد. بیژن به غذا نگریست و به منیژه گفت : این غذاها را از کجا آوردی ؟ منیژه گفت : از بازرگانانی که از ایران آمده اند گرفته ام. بیژن انگشتر را دید و شناخت و خندید . منیژه گفت : چه جای خندیدن است ؟ بیژن گفت : اگر وفادار باشی همه چیز را به تو می گویم . منیژه نالید : من به خاطر تو همه چیزم را از دست دادم و پدرم از من بیزار شد حالا تو هم به من بدبین هستی ؟ بیژن پوزش طلبید و گفت : آن مرد برای نجات من آمده است پس نزد او برو و نهانی به او بگو که اگر خدای رخشی خود را معرفی کن . منیژه آمد و پیام بیژن را به رستم داد . رستم فهمید که بیژن همه چیز را به منیژه گفته است پس گفت : آری تو رازدار باش و اکنون هیزم در آن بیشه جمع کن و شب که شد آتشی برافروز تا من راه را پیدا کنم . منیژه شاد شد و پیام را نزد بیژن برد . بیژن شاد شد و خدا را شکر کرد و به منیژه گفت : ای یار وفادار که همچون پرستاری در کنارم بودی و از همه چیز خود گذشتی اکنون این رنج را هم به خاطر من قبول کن . منیژه شروع به کار کرد و هیزم تهیه نمود و شب که شد آتش افروخت . تهمتن با هفت گرد دلیر به راه افتاد و به سر چاه رسید و به آنها گفت : سنگ را از چاه بردارید اما آنها هرچه کردند نتوانستند . پس رستم پیاده شد و سنگ را برداشت و به طرفی پرتاب کرد سپس بر سر چاه آمد و با بیژن صحبت کرد و حالش را پرسید سپس گفت : من فقط یک چیز از تو می خواهم و آن اینکه کینه گرگین را از جان به در کنی . بیژن گفت : تو چه میدانی که او با من چه کرد ؟ رستم گفت : اگر قبول نکنی تو را از چاه بیرون نمی آورم . بیژن پذیرفت و رستم او را از چاه بیرون کشید . بیژن با تن برهنه و موی و ناخن دراز و روی زرد بود . رستم زنجیرهایش را پاره کرد و به سوی خانه برد. به یک دستش بیژن بود و در دست دیگرش منیژه قرار داشت . تهمتن گفت تا او را شستند و جامه پوشاندند. گرگین نزد او آمد و از بیژن پوزش خواست و بیژن از گناهش درکذشت . رستم سلیح نبرد پوشید و از بر رخش نشست و با دیگر سواران مهیا شد و به بیژن گفت : تو با اشکش و منیژه برو که بسیار رنج دیده ای و توان جنگ نداری . من امشب باید انتقام سختی از افراسیاب بگیرم . بیژن قبول نکرد و گفت : من هم می توانم بجنگم پس رستم و یاران رفتند و بارو بنه را به اشکش سپردند پس به درگاه افراسیاب رسیدندو سر از تن همه سران جدا نمودند . رستم از دهلیز فریاد زد که خوابت بر تو ناخوش باد تو بخوابی و بیژن در رنج باشد ؟ پس بدان که رستم آمده و بیژن را نجات داده است و تو باید بدانی کسی به دامادش زیان نمی رساند . افراسیاب بانگ زد و تورانیان را صدا کرد اما پهلوانان همه غنائم و پریچهرگان افراسیاب را برداشتند و به راه افتادند . سپس رستم به سپاهی که بیرون شهر بود پیام فرستاد که مهیای کارزار شوند . وقتی خورشید سر زد سپاهی بسیاری از تورانیان آماده شده بودند . به رستم خبر دادند که زودتر آماده شو که تعدادشان بیشتر می شود . اما او گفت : باکی نیست پس باروبنه را با منیژه گسیل کرد و خود آماده جنگ شد . در راست سپاه اشکش و گستهم و در چپ رهام و زنگه بودند و خودش با بیژن و گیو در قلبگاه قرار گرفتند .

افراسیاب از دیدن رستم غمگین شد در چپ لشکر پیران را قرار داد و در راست هومان بود و قلب را به گرسیوز و شیده سپرد و خود نظاره می کرد .

رستم بانگ زد که چرا خودت دل جنگ نداری و کنار نشسته ای ؟ خجالت نمیکشی ؟ افراسیاب لرزید و به یاران گفت که بکوشید تا او را نابود کنید پس جنگ سختی درگرفت و رستم هرسو که میرفت سواران پراکنده می شدند. پس اشکش از راست به گرسیوز حمله برد و گرگین و رهام و فرهاد چپ لشکر توران را نابود کردند و بیژن به قلب حمله برد . افراسیاب که چنین دید سوار اسب شد و گریخت . رستم تا دو فرسنگی او را تعقیب کرد . سپس به لشکرگاه برگشت و غنائم را جمع کرد و نزد شاه رفتند وقتی شاه از ماجرا اطلاع یافت شاد شد و به استقبالشان رفت و رستم را در بر گرفت و برآنها آفرین گفت. خسرو جشنی بیاراست و همه را بار داد و سپس مال و خواسته و خلعت فراوان به رستم و سپاهیان بخشید و رستم به زابل برگشت. شاه به دیگر بزرگان هم هدیه های فراوان بخشید و سپس بیژن را فراخواند و از رنج و تیمارش پرسید  و بیژن همه را باز گفت و از ناراحتیهای منیژه و وفاداری او یاد کرد .
 پس شاه مال و خواسته فراوانی به بیژن دادو گفت که نزد منیژه ببر و با او به مهر رفتار کن و با هم به شادی و خرمی زندگی کنید .




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :امید رضایی
تاریخ:جمعه 28 آذر 1393-12:41 ب.ظ

نبرد یازده رخ

در جلد چهارم شاهنامه ـ که هنوز به دوران پادشاهی کیخسرو می‌پردازد ـ نخست داستان نبردهای یازده رخ یا دوازده رخ را می‌خوانیم که جنگ پایانی و سرنوشت‌ساز ایرانیان با تورانیان را بازگو می‌کند. داستان از آنجا آغاز می‌شود که به شاه ایران، کیخسرو، آگاهی می‌رسد که افراسیاب بار دیگر سپاه ساخته و به ایران تاخته است و گودرز با لشکری گران به کنار «زیبد» می‌رسد و بیژن درنگ در نبرد را روا نمی‌شمارد و به نزد نیای خود گودرز می‌آید و داوطلب نبرد می‌گردد، و از آن سو هومان برادر پیران، سپهسالار توران نیز خواهان نبرد با ایرانیان می‌شود و سرانجام بیژن و هومان به نبرد می‌پردازند و در نبرد بسیار سختی که در میان این دو در می‌گیرد، بیژن گیو، هومان را بر خاک می‌اندازد و می‌کشد و نستیهن، برادر هومان، بر لشکر ایران شبیخون می‌زند و جنگهایی دراز و خسته‌کننده در می‌گیرد که هیچ‌یک از دو لشکر ایران و توران در آن به پیروزی نمی‌رسند، و سران دو لشکر که از خون‌ریزی بسیار به تنگ آمده و راهی برای شکست بن‌بست جنگ پیدا نمی‌کنند، بر آن می‌شوند که به جای نبرد با سپاه، یازده تن از دلیران و سرداران خود را برگزینند و آنان را به نبرد تن به تن گسیل دارند و سرداران هر طرف که پیروز شدند پرچم پیروزی برافرازند و پیروزمندان نبرد باشند. بنابراین یازده سردار ایرانی و یازده سردار تورانی داوطلب نبرد می‌شوند و در میدانی دور از گروه و سپاه، بی‌آنکه کسی دیگر به یاری آنان بیاید، با هم پیکار می‌کنند. این یازده نفر عبارت‌اند از:

1. فریبرز کاوس که با گلباد ویسه پیکار می‌کند و او را می‌کشد و پرچم پیروزی برمی‌افرازد.

2. گیو گودرز گه با گروی‌زره می‌جنگد و او را می‌کشد.

3. گرازه که با سیامک تورانی نبرد می‌کند و او را نابود می‌سازد.

4. فروهل که به نبرد با زنگُله می‌پردازد و او را شکست می‌دهد و می‌کشد.

5. رهّام گودرز که با بارمان سردار بزرگ توران‌زمین پیکار می‌کند و او را نابود می‌کند.

6. بیژن گیو که با رویین پسر پیران سپهسالار نبرد می‌سازد و او را می‌کشد.

7. هجیر دلاور که با سپَهرَم تورانی به جنگ تن به تن می‌پردازد و وی را از پای در می‌آورد.

8. زنگه شاوَران که با اَخواشت تورانی می‌جنگد و جان وی را می‌ستاند.

9. گرگین میلاد که با اندریمان به جنگ در می‌آید و زندگی را از وی می‌ستاند.

10. بَرته دلاور ایرانی که کُهرَم تورانی را در نبرد از پا در می‌آورد.

11. و سرانجام گودرز پیر و سلحشور سپهسالار ایران که با پیران ویسه سالار بزرگ لشکر توران به نبردی سخت دست می‌یازد و سرانجام وی را می‌کشد.

و بدین سان، همه یازده رخ ایرانی در برابر یازده سالار تورانی به پیروزی می‌رسند. دوازدهمین رخ نیز کیخسرو و افراسیاب هستند که آنان نیز تا پایان این دوره از جنگها با هم به پیکار سرگرم‌اند و کیخسرو سرانجام با دلیری و هوشیاری بسیار، افراسیاب، نیای خود را دستگیر می‌سازد، و به کیفر گناهانش، او را از پای در می‌آورد.

پس از پیروزی یازده پهلوان ایرانی بر یازده دلاور تورانی، لهّاک و فرشیدورد، برادران پیران ویسه از میدان نبرد می‌گریزند و گستهم به دنبال آنان می‌شتابد تا آنان را دستگیر کند و سرانجام آن دو را می‌کشد و خود خسته و ناتوان در کنار چشمه‌ای از هوش می‌رود و بیژن به دنبال دوست دیرین خود می‌شتابد و او را خسته و ناتوان بر خاک افتاده می‌یابد و به یاری یکی از زنهارجویان تورانی، او را برمی‌گیرد و به سپاه ایران می‌آورد و کیخسرو با مُهره‌ای شفابخش، او را درمان می‌کند و می‌گوید:

 

اگر زنده گردد تن مُرده مَرد         جهاندار، گستهم را زنده کرد

 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :امید رضایی
تاریخ:شنبه 4 مرداد 1393-06:14 ب.ظ

واژگان ایرانی را جایگزین کلمات بیگانه کنیم

جای

بگو

به جای

بگو

ساحل

کنار

عید

جشن

غریب

نا آشنا

اعیاد

جشن ها

غریبی

نا آشنایی

سوال

پرسش

غسل

شست شو

سرقت

دزدی

عهد

پیمان

بینهایت

بیکران

 

به جای

بگو

به جای

بگو

عاقبت

سرانجام

داخل

تو- درون

خطیب

سخنران

منهدم

نابود

صلح

سازش – آشتی

انهدام

نابودی

ظاهر

نما

اطلاع

آگاهی

مشاهده

نگریستن – تماشا

حاضر

آماده

به جای

بگو

به جای

بگو

اول

ابتدا

لباس

رییس- مسول

شجاع

نخست

نخست

پوشاک-جامه

سرپرست

دلیر – شیردل

اولین

شروع

فتح- ظفر

مراجعت

طعم

نخستین

آغاز

پیروزی

بازگشت

مزه

 

به جای

بگو

به جای

بگو

زبان محاوره ای

زبان گفتاری

تمنا

خواهش

عقاب

شهباز

تمنا می کنم

خواهش می کنم





مریخ

بهرام

استدعا می کنم

خواهش می کنم -درخواست می کنم

عذرخواهی

پوزش

تبریک

شادباش

عذرمی خواهم

پوزش میخواهم  – ببخشید

خاص

ویژه




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :امید رضایی
تاریخ:شنبه 4 مرداد 1393-06:04 ب.ظ

طاق کسرا

طاقِ کسری (تاق خسرو) یا ایوانِ مداین نام کاخ پادشاهان ساسانی در شهر اسبانبار در ساحل خاوری رود دجله و از مهمترین سازه‌های دوران ساسانیان است. بیشتر گمان می‌شود که طاقِ کسری در تیسفون جای‌دارد ولی تیسفون، اسبانبر و چند شهر کوچک دیگر مانند بغداد، روی هم شهرگان یا مدائن را تشکیل می‌دادند. طاق اصلی این کاخ بلندترین طاق خشتی ساخته شده به دست انسان می‌باشد. بلندای این طاق ۳۵ متر، پهنایش ۲۵ متر و درازایش ۵۰ متر است.

بنابر آنچه در نوشتار پهلوی خدای‌نامگ آمده‌است این کاخ به دستور شاپور اول ساخته‌شده‌است.

بازمانده این کاخ هنوز در کشور کنونی عراق به‌جاست. هارون الرشید خلیفه عباسی کوشید تا آن را ویران سازد ولی در این کار ناکام ماند.سبک معماری بنا شیوه پارتی است.

ویژگی و تاریخچه بنا

طاق کسری بقایای تالار بزرگ عهد ساسانی در محل تیسفون، عراق کنونی، که جزء کاخ سلطنتی بزرگ معروف به ایوان کسری بوده‌است، طول و عرضش به ترتیب حدوداً ۳۶۵ و ۲۷۵ متر تخمین زده‌اند. این ایوان در محلهٔ جنوبی تیسفون موسوم به اسفانبر یا اسانبر واقع بود، و بانی آن را شاپور اول ساسانی شمرده‌اند، و پس از وی ظاهراً خسرو انوشیروان به ترمیم و تجدید بنای آن اقدام کرد.

در مجاورت طاق چهار دسته ویرانه مشاهده می‌شود که جالب‌ترین آن‌ها تلّی است معروف به حرم کسری؛ این ویرانه‌ها جزء ایوان کسری بوده‌است. به فاصلهٔ حدود ۴۶۰ متری جنوب شرقی طاق بقایای ساختمان‌هایی مشاهده می‌شود، که تا گوشهٔ دیوار معروف به بستان کسری، که شاید حصار باغ وحش بوده‌است، امتداد دارد. در فاصلهٔ حدود ۹۱۰ متری جنوب غربی بستان تلی به ارتفاع ۶ الی ۵/۷ متر واقع است، که قاعده‌اش چهار گوش است، . معروف به تل‌الذهب (تل طلا) یا خزانهٔ کسری است، و آن ظاهراً در اصل بنای واحدی بوده که خسرو پرویز برای خزاین خود ساخته بوده‌است. طاق کسری که عظیم‌ترین و نظرگیرترین یادبود عظمت گذشتهٔ تیسفون است، در وسط ویرانه‌های مداین قرار دارد. آن‌چه که از آن باقیست نمایی است عظیم، به طول حدود ۹۳ متر، که اصلاً بیش از ۳۰ متر ارتفاع داشته و طاق‌نمایی به عرض حدود ۲۴ متر آن را به دو قسمت نامساوی تقسیم می‌کند. تالاری به طول بیش از ۴۵ متر و دارای ۱۰ ردیف اطاق‌های جانبی دارد. در عقب تالار دری پهناور است، که به حیاطی وسیع باز می‌شود.

در محلی نه چندان دور از این کاخ، در سروستان، ویران بنایی وجود دارد که تاریخ آن معلوم نیست، نمایی با سه قوس، یک تالار بزرگ مرکزی با دو اطاق جانبی، که پوشش آن‌ها از گنبدهای شلجمی، طاق‌های دبه‌ای، و نیم‌گنبدهایی تشکیل می‌شود که حکم پشت‌بند را دارند، پشت‌بند اسکلتی معماری گوتیک ممکن است از این نیم‌گنبدها، با برداشتن تمام قسمت‌های آن جز قالب نگاهدارنده‌اش، اقتباس شده باشد. در شمال باختری شوش خراب یک کاخ دیگر وجود دارد، ایوان کرخه. این کاخ کهن‌ترین نمون طارم عرضی است که با تیرک‌های قطری ساخته شده‌است. اما جالب‌ترین آثار زمان ساسانیان ـ که اعراب فاتح را با عظمت خود به وحشت انداخت ـ کاخ سلطنتی تیسفون بود که اعراب به آن طاق کسری لقب دادند. این احتمالاً همان بنایی است که یک مورخ یونانی سال ۶۳۸ وصف می‌کند و می‌گوید: یوستینیانوس سنگ مرمر یونانی برای خسرو تهیه کرد و صنعت‌گران ماهری فرستاد که کاخی به سبک رومی در نزدیکی تیسفون برایش ساختند. جناح شمالی این بنا در سال ۱۸۸۸ فرو ریخت؛ گنبد آن از میان رفته است؛ سه دیوار بزرگ به ارتفاع ۳۵ متر بالا رفته‌اند و نمایی در جهت افقی دارند که به پنج ردیف از قوس‌های کور تقسیم شده‌است. یک قوس بزرگ مرکزی، که بیست و شش متر ارتفاع و بیست و دو متر عرض دارد و بلندترین و پهن‌ترین قوس بیضی شکل است که تاکنون شناخته شده، به سقف تالاری منتهی می‌شد که طولش ۳۵ و عرضش ۲۳ متر بود؛ شاهان ساسانی فضای وسیع را دوست داشتند. این نماهای خراب شده تقلیدی از نماهای غیر ظریف رومی، مانند تماشاخان مارکلوس، هستند. این نماها بیش از آنکه زیبا باشند، پرابهتند؛ اما نمی‌توان درباره زیبایی‌های گذشته از روی ویرانه‌های فعلی قضاوت کرد.

نظر فردوسی در مورد ساختمان طاق کسری

فردوسی در مورد ساختمان طاق کسری داستان مفصلی در فصل مربوط به انوشیروان ذکر می‌کند. فردوسی می‌گوید انوشیروان به تمام نقاط جهان جارچی‌هایی فرستاد که بهترین معماران را برای ساختن کاخ بزرگی در تیسفون دعوت کنند. تعداد زیادی معمار از همه جا به دربار پادشاه روی آوردند و پس از انتخاب دقیقی سیصد نفر از میان آنان جدا شد و از بین آن سیصد نفر نیز سه نفر که از همه آن‌ها مهارت بیش‌تری در امر ساختمانی داشتند انتخاب شدند و از آن‌ها یکی رومی بود. معلوم نیست گفته فردوسی از رومی بودن این معمار چیست. آیا می‌خواهد بگوید واقعاً رومی بوده یا این که قصدش این است که از مغرب ایران، مثلاً از شام یا آسیای صغیر بود. به هرحال آن معمار رومی مشغول کار ساختمان پی‌ها و دیوار این طاق یا ایوان بزرگ می‌شود.

فردوسی می‌گوید در برابر ایوان تیسفون پرده بسیار مجللی آویزان کرده بودند که جواهرنشان بود و عسکریان عرب آن را قطعه قطعه کرده میان خود قسمت کردند. باز همان فردوسی چنین نقل می‌کند که در روز بارعام قبلاً شاهنشاه روی تخت طلای خود جلوس می‌کرد و چون تاجی که باید برسر بگذارد بسیار سنگین بود آن را به زنجیری از طلا در بالای سر شاهنشاه از بالای طاق طوری آویزان می‌کردند که در بالای سر وی قرار گیرد. همین کارها را در همین اواخر برای پادشاهان قاجاریه انجام می‌دادند و این نشانه این است که این عادات و رسوم از دهان به دهان تا دوره‌های جدید ادامه یافته‌است.

سپس اعیان و طبقات مختلف مملکت در بیرون پرده صف می‌کشیدند و (بنابر گفته جاحظ) با انجام مراسمی پرده را کنار می‌زدند و شاهنشاه ایران با شکوه و جلال مخصوصی روی تخت خود پدیدار می‌گشت و به طبقات مختلف بار می‌داد.

به هرحال بنابر نظر فردوسی، آن معمار رومی دیوارهای کاخ را تا پایه طاق بالا برد و از پادشاه خواهش کرد زنجیری از طلا آوردند و دیوار را در حضور جمع اندازه گرفتند، سپس آن را در جعبه‌ای قرار دادند و آن جعبه را با مهروموم بستند و در خزانه شاه قرار دادند. فردای آن روز معمار رومی ناپدید گشت و سه سال غیبت او طول کشید و تمام جست‌وجوها و تهدیدها یا وعده‌های پادشاه نتیجه‌ای نبخشید. بعد از سه سال معمار رومی پدیدار شد و از شاه خواست زنجیر طلا را بیاورند، و دیوار را اندازه گرفت و معلوم شد که دیوار مقداری نشست کرده. این امر طبیعی بود، چون پایه‌های دیوار بسیار قطوراند و طبعاً معمار نمی‌توانست با عجله روی آن طاق به آن بزرگی را قرار دهد.





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :امید رضایی
تاریخ:چهارشنبه 27 آذر 1392-05:50 ب.ظ

دروغ بودن سلسله ی سلوکیان در ایران


    در کتاب های تاریخی مطالب زیادی درباره حمله شخصیتی افسانه ای به نام اسکندر مقدونی نوشته شده است.همچنین بعد از هخامنشیان نوشته اند که سلوکیان در ایران پادشاهی کرده اند پژوهش های ما نشان می دهد وجود سلسله ای به نام سلوکیه در ایران و شخصیتی به نام الکساندر مقدونی کذب محض و دروغی بزرگ است. چرا که هیچ گونه دلیل تاریخی یا باستان شناسی بر این ادَعا موجود نیست.حقیقت این است در زمان داریوش سوم شخصی ایرانی به نام اشکنتارمغانی که به دین مهر بوده مخالفت هایی با داریوش سوم داشته در نتیجه در جنگی بر داریوش سوم پیروز می شود. داریوش سوم در لحظات مرگ سلطنت و کشور ایران را به اشکنتارمغانی می سپارد و خود چشم از جهان فرو می بندد.در حقیقت بعد از سلسله هخامنشیان سلسله اشکانیان توسط اشکنتارمغانی پایه گذاری می گردد و به خاطر شباهت واژه اشکنتار با الکساندر یونانیان افسانه ای دروغین به نام الکساندر ساخته اند. چنین دروغی در حقیقت از شخصی به نام کالیستنسن کذاب بوده که چنین دروغی را ساخته است. کالیستنسن در خود یونان به کذاب مشهر بوده. وی رمانی به نام الکساندر مقدونی نوشت که بعدها این رمان تبدیل شد به تاریخ!!! جالب اینجاست در یونان که برای هر چیز پرتره و مجسمه ای ساخته شده هیچ گونه مجسمه ای از الکساندر مقدونی ندارند.تصویری که در برخی کتابها به الکساندر مقدونی نسبت داده شده تصویر مهر اشکانیان می باشد حتَی هیچ سکه ای به نام الکساندر مقدونی یافت نشده است.
    در زمان اشکانیان گروهی از سلوکیان در ایران فرمانروایی داشته اند و سکه هایی از آنان به جای مانده. چون طبق حکومت اشکانی هر قوم و طایفه ای در ایران می توانستند برای خود سکه هم ضرب کند. پس وجود سکه های سلوکی در ایران دلیل حکومت سلوکیان نیست. چرا که هم زمان با سکه های سلوکی ما سکه های اشکانی نیز در ایران داریم. تمام قصَه ی الکساندر مقدونی و حمله او به ایران و هند خیال پردازی رمان نویسی به نام کالیستنسن دروغین بوده است و دلیل دیگری بر این ادعا نداریم. حتَی از دیدگاه عقل و منطق نیز دروغ بودن این ادعا آشکار است. چرا که حمله الکساندر از اسکندریه به ایران آن هم در آن روزگار و با وجود موانعی هم چون کوه ها و از همه مهم تر سربازان گارد هخامنشی چگونه الکساندر مقدونی توانسته در عرض چندین ماه به ایران آمده و سپس به هند برود! مسافت راه را نیز اگر حساب کنیم چیزی حدود 10 سال لازم است که کسی بتواند از اسکندریه به ایران آمده و سپس به هند برود.چگونه الکساندر در عرض 3سال توانسته این همه راه را بپیماید و سپس به هند نیز برود و پس از مدتی نیز سلسله سلوکیه نایود گردد. هیچ کدام از این ادعاها با عقل و منطق نمی خواند و هیچ گونه منبع تاریخی نیز آن را ثابت نمی کند!
    در حقیقت همه ی جویندگان جهانی نه تنها ما از الکساندر چه در ایران و چه در هند هیچ گونه گواه و دست مایه ای ندارند. نه یادمانی و نه ساختمانی چه کوچک و چه بزرگ هر چه را که نشانمان داده اند یا دروغ و ساختگی بوده و یا به گمانشان رسیده که درست است. چون پس از چندی نادرستی آن برای خودشان نیز روشن و آشکار شده است. در حقیقت هیچ گاه چنین کسی حتَی اکر بوده که نبوده با چنین ویژگی هایی که درباره اش می گویند،به ایران نیامده که توانسته باشد تخت جمشید را آتش بزند یا چنین و چنان بکند.همه اش دروغ و ساختگی و تنها یک مشت واژه ی خودستایانه و ابلهانه است که به روی دفتر آورده اند تا به ما بپذیراند که ایران و مردم اش آنی نیستند که می پندارند و درست وارون آن ما می خواهیم به مردم ایران یادآور شویم که شما آنی نیستید که آن ها می گویند.شما تاریخ درخشانی دارید که تا همین پنج شش سده پیش نیز بر جای بوده و امروز نیز باید کوشش کرد که هم چنان بر جای بماند. این ها با دروغ های خود می خواهند مزه ی تلخ شکست هایی را که تا کنون بارها در خاورزمین چشیده اند،در کام خود آن هم بر روی برگ های دفتر خویش شیرین کنند. چگونه می شود از یک چنین آدم ویژه ای در جایی که گفته می شود سرزمین تندیسه ها و هنرهاست، یک گواه کوچک، یک تندیسه، یک چهره روی پوست، سنگ، کاشی یا هر چیزی دیگر پیدا نشده باشد. اگرهم گفته اند که پیدا شده، مگر می شود در سرزمینی که برای هر چیزشان از مرد و زن و بت و سگ و گربه شان تندیسه های ریز و درشت ساخته اند، یک چهره یا اندام از الکساندر مقدونی را نکشیده یا نتراشیده باشند؟!!
    امروزه برای همه روشن شده که ساختمان تخت جمشید از آغاز کار ساسانیان و تا پایان کار آن ها پا بر جا بوده است و از آن در روزهای جشن و آیین های دینی سود می بردند و روشن شده است که آنجا نه تنها کاخ شاهی نبوده،که جایی ویژه برای برگزاری آیین های پذیرفته شده ی زمان خود، در آن بار می یافتند و به کارهای خود می پرداختند.



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :امید رضایی
تاریخ:سه شنبه 15 اسفند 1391-11:27 ق.ظ

وحشی گری تازیان (2)


عبدالحسین زرین کوب در کتاب دو قرن سکوت می نویسد: فاتحان، گریختکان را پی گرفتند؛ کشتار بیشمار و تاراج گیری باندازه ای بود که تنها سیصد هزار زن و دختر به بند کشیده شدند.شست هزار تن از آنان به همراه نهصد بار شتر زر و سیم بابت خمس به دارالخلافه فرستاده شدند و در بازارهای برده فروشی اسلامی به فروش رسیدند ؛ با زنان در بند به نوبت همخوابه شدند و فرزندان پدر ناشناخته  بسیار بر جای نهادند
----
پس از تسلط اعراب
در حمله به سیستان؛ مردم مقاومت بسیار و اعراب مسلمان خشونت بسیار کردند بطوریکه ربیع ابن زیاد ( سردار عرب ) برای ارعاب مردم و کاستن از شور مقاومت آنان دستور داد تا صدری بساختند از آن کشتگان ( یعنی اجساد کشته شدگان جنگ را روی هم انباشتند ) و هم از آن کشتگان تکیه گاهها ساختند؛ و ربیع ابن زیاد بر شد و بر آن نشست و قرار شد که هر سال از سیستان هزار هزار ( یک میلیون ) درهم به امیر المومنین دهند با هزار غلام بچه و کنیز. ( کتاب تاریخ سیستان صفحه۳۷، ۸۰ - کتاب تاریخ کامل جلد1 صفحه۳۰۷)

در حمله اعراب به ری مردم شهر پایداری و مقاومت بسیار کردند ؛ بطوریکه مغیره (سردار عرب) در این جنگ چشمش را از دست داد . مردم جنگیدند و پایمردی کردند... و چندان از آنها کشته شدند که کشتگان را با نی شماره کردند و غنیمتی که خدا از ری نصیب مسلمانان کرد همانند غنائم مدائن بود .(کتاب تاریخ طبری؛ جلد پنجم صفحه ۱۹۷۵)

در حمله به شاپور نیز مردم پایداری و مقاومت بسیار کردند بگونه ای که عبیدا (سردار عرب) بسختی مجروح شد آنچنانکه بهنگام مرگ وصیت کرد تا به خونخواهی او؛ مردم شاپور را قتل عام کنند؛ سپاهیان عرب نیز چنان کردند و بسیاری از مردم شهر را بکشتند. (کتاب فارسنامه ابن بلخی؛ صفحه 116 -کتاب تاریخ طبری؛ جلد پنجم صفحه 2011)

در حمله به الیس؛ جنگی سخت بین سپاهیان عرب و ایران در کنار رودی که بسبب همین جنگ بعد ها به « رود خون » معروف گردید در گرفت. در برابر مقاومت و پایداری سرسختانه ی ایرانیان؛ خالد ابن ولید نذر کرد که اگر بر ایرانیان پیروز گردید «چندان از آنها بکشم که خون هاشان را در رودشان روان کنم» و چون پارسیان مغلوب شدند؛ بدستور خالد «گروه گروه از آنها را که به اسارت گرفته بودند؛ می آوردند و در رود گردن می زدند» مغیره گوید که «بر رود؛ آسیاب ها بود و سه روز پیاپی با آب خون آلود؛ قوت سپاه را که هیجده هزار کس یا بیشتر بودند؛ آرد کردند ... کشتگان (پارسیان) در الیس هفتاد هزار تن بود.( کتاب تاریخ طبری؛ جلد چهارم؛ صفحه 
۱۴۹۱- کتاب تاریخ ده هزار ساله ایران؛ جلد دوم برگ 123)

در شوشتر؛ مردم وقتی از تهاجم قریب الوقوع اعراب با خبر شدند ؛ خارهای سه پهلوی آهنین بسیار ساختند و در صحرا پاشیدند. چون قشون اسلام به آن حوالی رسیدند ؛ خارها به دست و پای ایشان بنشست ؛ و مدتی در آنجا توقف کردند. پس از تصرف شوشتر ؛ لشکر اعراب در شهر به قتل و غارت پرداختند و آنانی را که از پذیرفتن اسلام خود داری کرده بودند گردن زدند. (کتاب الفتوح صفحه 
۲۲۳ – کتاب تذکره شوشتر؛ صفحه۱۶ )

در چالوس رویان؛ عبدالله ابن حازم مامور خلیفه ی اسلام به بهانه (دادرسی) و رسیدگی به شکایات مردم؛ دستور داد تا آنان را در مکان های متعددی جمع کردند و سپس مردم را یک یک به حضور طلبیدند و مخفیانه گردن زدند بطوریکه در پایان آنروز هیچ کس زنده نماند ... و دیه ی چالوس را آنچنان خراب کردند که تا سالها آباد نشد و املاک مردم را بزور می‌بردند. (کتاب تاریخ طبرستان صفحه
۱۸۳ - کتاب تاریخ رویان؛ صفحه ۶۹)

در حمله به سرخس؛ اعراب مسلمان «همه ی مردم شهر را بجز یک صد نفر؛ کشتند. (کتاب تاریخ کامل؛ جلد سوم؛ صفحه 208و 303)

در حمله به نیشابور؛ مردم امان خواستند که موافقت شد؛ اما مسلمانان چون از اهل شهر کینه داشتند؛ به قتل و غارت مردم پرداختند؛ بطوریکه «آنروز از وقت صبح تا نماز شام می‌کشتند و غارت می کردند. (کتاب الفتوح؛ صفحه 282 )

در حمله ی اعراب به گرگان؛ مردم با سپاهیان اسلام به سختی جنگیدند؛ بطوریکه سردار عرب (سعید بن عاص) از وحشت؛ نماز خوف خواند . پس از مدتها پایداری و مقاومت؛ سرانجام مردم گرگان امان خواستند و سعید ابن عاص به آنان « امان » داد و سوگند خورد « یک تن از مردم شهر را نخواهد کشت » مردم گرگان تسلیم شدند؛ اما سعید ابن عاص همه ی مردم را بقتل رسانید؛ بجز یک تن؛ و در توجیه پیمان شکنی خود گفت: « من قسم خورده بودم که یک تن از مردم شهر را نکشم! .. تعداد سپاهیان عرب در حمله به گرگان هشتاد هزار تن بود. (کتاب تاریخ طبری جلد پنجم صفحه 
۲۱۱۶ - کتاب تاریخ کامل؛ جلد سوم ؛ صفحه ۱۷۸)

پس از فتح" استخر" (سالهای 28-30 هجری) مردم آنجا سر به شورش برداشتند و حاکم عرب آنجا را کشتند. اعراب مسلمان مجبور شدند برای بار دوم" استخر" را محاصره کنند.مقاومت و پایداری ایرانیان آنچنان بود که فاتح "استخر" (عبدالله بن عامر) را سخت نگران و خشمگین کرد بطوریکه سوگند خورد که چندان بکشد از مردم " استخر" که خون براند. پس خون همگان مباح گردانید و چندان کشتند خون نمی رفت تا آب گرم به خون ریختندپس برفت و عده کشته شدگان که نام بردار بودند "چهل هزار کشته " بودند بیرون از مجهولان.(کتاب فارسنامه ابن بلخی صفحه 135-- کتاب تاریخ کامل؛ جلد سوم صفحه 163)

رامهرمز نیز پس از جنگی سخت به تصرف سپاهیان اسلام در آمد و فاتحان عرب؛ بسیاری از مردم را کشتند و زنان و کودکان فراوانی را برده ساختند و مال و متاع هنگفتی بچنگ آوردند.(کتاب الفتوح؛ صفحه 215)

مردم کرمان نیز سالها در برابر اعراب مقاومت کردند تا سرانجام در زمان عثمان؛ حاکم کرمان با پرداخت دو میلیون درهم و دو هزار غلام بچه و کنیز؛ بعنوان خراج سالانه؛ با اعراب مهاجم صلح کردند.(کتاب تاریخ یعقوبی صفحه 62 -کتاب تاریخ طبری جلد پنجم صفحه 2116, 2118 - کتاب تاریخ کامل؛ جلد سوم صفحه 178,179)

جنایات اعراب تنها به این شهر‌ها ختم نشده است و اینها تنها گوشه‌ای از کشتار و تاراج میهنمان به دست تازیان بود




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :امید رضایی
تاریخ:شنبه 13 آبان 1391-04:50 ب.ظ

وحشی گری تازیان در هنگام فتح ایران:

یکی از وحشتناک ترین حملاتی که به ایران شد ، حمله اعراب به ایران بود. اعراب به قصد مسلمان کردن ایرانیان به ایران حمله کردند و آن ها می گفتند شما مجوسان کافرید و شما باید الله را پرستش کنید. آیا واقعا ایرانیان کافر بودند؟ من می خواهم به عنوان یک ایرانی بگویم ای تازیان مگر شما نمی دانستید که ایرانیان اولین مردمانی بودند که شروع به پرستش خدای یکتا کردند و ایرانیان تنها مردمانی هستند که در طول تاریخ هرگز بت پرست نبوده اند. ای تازیان بدانید داریوش بزرگ در 521 سال قبل از میلاد فرمان داد:«من عدالت را دوست دارم، از گناه متنفرم و از ظلم طبقات بالا به طبقات پایین اجتماع خشنود نیستم.» کدام پادشاهی در 521 سال قبل از میلاد چنان حرفی را زده که داریوش بزرگ زده است. این فرهنگ ایرانی است. حال تازیان چه فرهنگی دارند، کسانی که سوسمار و شیر شتر بهترین غذایشان بوده است و گوشت شتری که بسیاری از درندگان آن را از بیم دچار شدن به بیماری ها و به سبب ناگواری و سنگینی نمی خورند، غذای ثروتمندانشان بوده است. اکنون می خواهم وحشیگری هایی که اعراب در هنگام حمله به ایران انجام دادند را برای شما بیان کنم:

- یکی از فجایع تاریخ ایران پاره شده فرش بهارستان بود  این فرش که در 900 متر مربع ( 60 ذرع در 60 ذرع ) از ابریشم و زمرد و جواهرات بافته شده بود نمونه ای از هنر و عظمت ایران بود و شاهان را در شکارگاه و بزمهای سالانه و باغهای وسیع نشان میداد . مسلمانان فرش بهارستان را روانه مدینه نمودند تا خلیفه از آن بهره برد . عمر با دیدن این هنر شگفت تاریخی بر آن شد تا آنرا به عنوان فتوحات اسلام نگه دارد و نشان از بزرگی اسلام و مبارزات مردمان عرب قرار دهد . لیکن علی ابی ابیطالب ( امام علی ) با نگهداری این کالای پر ارزش مخالت نمود و گفت این کالای با ارزش باید بین همه بزرگان تقسیم شود تا همگان بهره بردند . بدین گونه فرش تکه تکه شد و هر تکه به بزرگی از شهر داده شد و خود علی قسمت خود را با قیمت 20 هزار درهم فروخت .

- مسلمانان مهاجم در شهر به کافورهای بسیاری برخوردند و به خیال آنکه آنها نمک هستند کافورها را در غدا ریخته ولی بعد از طعم تلخ کافور متوجه شدند که نمک نیست . آنان کافورهای بسیاری را به یک تاجر دادند و از او در قبال آنهمه کافور یک پیراهن گرفتند .طبری ذکر میکند : عده زیادی از مسلمانان وقتی جامهای طلا را در کاخ دیدند رنگ سفید نقره را به رنگ زرد طلا ترجیح دادن و فریاد میزدند - چه کسی حاضر است که جامهای زرد را با جامهای سفید عوض نماید .

- بلاذری درباره فتح شهر ابله مینویسد : جنگجویان مسلمان در شهر با کلوچه های ایرانی برخوردند که به آنان گفته شده بود این کلوچه های باعث فربه شدن انسان میشود . سپس آنان تعدادی از این کلوچه ها را خوردند و به بازوان خود نگریستند و پرسیدند پس چرا هیچ تفاوتی حاصل نشد ؟؟؟؟ بلی ایران به دست چنین مردمانی فتح شد که فرق کافور و نمک و طلا و نقره را نمیدامستند .

-  طبری گنجینه ایران در تیسفون را بالغ بر 865 میلیون درهم تخمین زده است که در تاریخ بشریت یکی از بی سابقه ترین اموال حکومتی بوده است . وی میگوید - بعد از آنکه خمس این مبلغ برای خلیفه جدا شد - بقیه جواهرات و گنجینه پادشاهان گذشته ایران بین 60 هزار جنگجوی مسلمان تقسیم شد و به هر کدام از آنان 12 هزار درهم رسید .

- عمر پس از فتوحات گسترده مسلمانان دست به ساخت مکانی به نام بیت المال در مدینه زد تا غنائم جنگی بدست آمده را گرد هم آورد . سپس از مسلمانان مدینه آمارگیری کرد و نامشان را در دفتری به نام ( دیوان عطاء) ثبت کرد . نخست از یاران نزدیک پیامبر آغاز کرد . سپس علی و پسرانش و در آخر برای سربازان شرکت کننده در جنگ بدر نفری 5000 درهم - برای جنگهای بعد از بدر تا صلح حدیبیه نفری 4000 درهم - برای کسانی که در سالهای 7-12 جنگیده بودند نفری 3000 درهم - برای کسانی که بعد از سال 16 هجری جنگیده بودند نفری 2000 درهم تائین نمود . وی برای پسران امام علی که به سن بلوغ هم نرسیده بودند نفری 5000 درهم تائین کرد . برای عمار یاسر 6000 درهم - برای سلمان فارسی 4000 درهم - برای هرکدام از همسران پیامبر 1000 درهم - برای عایشه همسر محبوب پیامبر 12000 درهم - برای زنان بی نکاحی پیامبر نفری 6000 درهم - برای زنان مدینه نفری 200 تا 500 درهم .

- وقتی که سعد ابن ابی وقاص سردار عرب بر پایتخت ساسانی ها تسلط یافت در آن جا با کتاب خانه های بزرگی برخورد کرد که در آن ها ده ها هزار جلد کتاب به زبان های مختلف فهرست بندی شده بودند. این نظم و ترتیب او را سخت متحیر و متعجب نمود و نمی دانست که با آن همه کتاب چه کند. عاقبت نامه ای به عمر نوشت که با این همه کتاب چه باید کرد.

عمر در جواب گفت: همه ی کتاب ها را اول در آب بینداز و نوشته هایش را بشویی و بعد کاغذهایش را در آتش تبدیل به خاکستر کن تا از آن ها آثاری باقی نماند. زیرا خداوند برای ما قرآن را فرستاده که برای هدایت و راهنمایی مسلمانان کافی است.!!!!!!!

- در مکه وقتی بزرگان ایرانی را به کار گل گمارده بودند. بعضی از آن ها در حین کار بنائی به آوازخوانی می پرداختند و چنان شوری در دل اعراب می افکندند که بزرگان عرب ساعت ها در آفتاب سوزان مکه در پای ساختمان ها جمع می شدند تا بتوانند به نوای دلخوش و آواز دلکش آن ها گوش دهند.

- وقتی تازیان به فرماندهی سعید بن عاص (که حسن و حسین فرزندان علی ابن ابی طالب نیز به جنگ درمقابل ایرانی ها پرداختند) به گرگان حمله کردند، مردم گرگان چنان شجاعانه جنگیدند که سعید بن عاص از وحشت نماز خوف خواند و سرانجام برای این که مردم را به تسلیم وادارد به  آن ها گفت که سوگند می خورم که یک تن از مردم شهر را نخواهم کشت اما هنگامی که مردم تسلیم شدند و درهای دژ را گشودند وی همه ی مردم را به جز یک تن به قتل رسانید و در توجیه این وحشیگری خود گفت که من سوگند خورده بودم که یک تن از مردم شهر را نخواهم کشت.



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 




  • تعداد صفحات :3
  • 1  
  • 2  
  • 3  
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو | Buy Website Traffic